در فرودگاه هنگام انتظار برای سوار شدن به هواپیمای فرانکفورت-تهران بودم و غرق در دنیای موسیقی خودم بودم که آقایی حدود 60 ساله با سبیل های فر داده به سمت بالا آمد و دو تاصندلی فاصله با من کنار آقایی دیگر نشست و به سرعت وارد بحث با او شد. در ابتدا در مورد آزادی گروگان هایی در اردبیل صحبت کرد. من هم که نمی توانستم در بحث شرکت نکنم به سرعت موسیقی خود را قطع کردم و پرسیدم "کدوم گروگان ها؟" محض اینکه چیزی پرسیده باشم. در طول صحبت این دو آقا که بیشترش پرحرفی آقای توصیف شده در مورد سفر هایش و نظریه های اقتصادی-سیاسی و تایید های با سر و یا یکی دو کلمه ی آهسته ی آقای کناری اش همراه بود من به سختی سعی در دنبال کردن داستان و شنیدن حرف ها داشتم در پس صدای اطراف و بالاخص بچه ای که در پشت سر من داشت با مادرش که کنار من بین من و آقای سبیل نشسته بود. هنگامی که درها را باز کردند برای سوار شدن , آقای توصیف شده برگشت به سمت من و مادر کنار من و گفت "خانوما راست نمی گم؟" من هم سر را به نشانه ی تایید تکان دادم. بعد ایشان از من پرسید که "شما از آمریکا میاین؟" من هم گفتم "بله" و با هم راه افتادیم و در طول راهروی ورود به هواپیما من 90 درصد(کمی با مبالغه) زندگی ام را برایش وصف کردم. تا بحال اینچنین رکوردی را نزده بودم در زمان 5 دقیقه. به هر حال بعید نمی بینم که من عاشق یک آدم 60 ساله بشوم

1 comments:

Nene said...

azin jat khaie dige hichki be man zang nemizane :((( khosh begzaroooon jaye manam boro coffee shop ye ab anar o ab talebi o yedoone faloode va ye doone ham kafe gelase (!!!!!) be jaye man bokhor!! sandewich hida ham hamintor!!!! delam barat tang shode