هوس کردم که سیگار کشیدن را یاد بگیرم . از اون لحظه ای که  آدم هنگام راه رفتن می ایستد تا سیگارش را روشن کند خوشم میاد

پریشب به 2 نفر در مهمانی گفتم بریم بیرون سیگار بکشیم. 3 نفر دیگر هم دنبالمان اومدند و حداقل سه نفرشون دودی به هوا کردند. من هنوز متوجه نشدم که این اثر حرف من بود یا نه. به نظر میرسه که استعدادش را دارم یا حداقل قیافه ام به سیگاری ها می خورد. یا اون چند نفر خیلی گیج بودند

لحظه ی آغاز به سوت زدن هم همان طور هست.

دوستمون میم چند روز پیش می گفت که بستنی براش مثل سیگار میمونه

یک جورایی هر کس سیگاری داره

بعضی آهنگ ها ریتم زندگی ات را عوض می کنند.  مکانش را تغییر میدهند. آدم ها را مهربان می کنند. دنیا و آدم ها را بی حرکت می کنند و فقط تویی که از میانشون رد می شی یا بالعکس. امروز احساس می کردم اگر خودم  تو چشم های خودم نگاه کنم از روراستیش شرم می کنم. یک جورایی خودم نبودم (تعریف خود مشخص نیست). خوبه بعضی وقتا همه چیز آروم بشه(البته اوقات دیگر هم چندان سرعت صوتی ندارد). یک سکون خاصی که با یک آهنگ ایجاد می شود

1 comments:

Zohreh said...

اک... با کلاس هم همینو میگفت. میگفت آدم معتاد سیگار نمیشه. آدم معتاد اون ژست سیگار به دست گرفتن میشه