اولین محل ایست ما رستورانی به اسم آفتاب درقم بود. اسم شهر قوم از واژه ی "کومه" گرفته شده است که اشاره به مردم آن ناحیه داشته که اکثرشان کلبه/کومه نشین بودند(لازم به ذکر است که مطالبی که اینجا بیان می کنم از خاطرات و شنیده ها و یادداشت هایم در چند روز اخیر است و احتمال دارد که برخی اطلاعات تاریخی اشتباه باشند و مطمئناً نیاز به تحقیق بیشتری در آینده وجود دارد) و اسم این شهر از کلمه ی قمقمه گرفته نشده است چون تصور این است که چون در قم آب کم بوده است مردم قمقمه به دست به دنبال آب می گشتند. در حال حاظر قم کوچکترین استان ایران است و مرکز صدور سیاست
در این میان از گفته های جالبی که در طول مسافرت مطرح شد نیز به ترتیبی که یادداشت برداشته ام نیز خواهم گفت
در مسیرمان از کاشان و باغ فین نیز گذشتیم. نام کاشان ازکاسان و اقوام کاسی گرفته شده است. این شهر هتلی به اسم امیرکبیر دارد که به امیر کثیف معروف است همراه با پتوهایی که با سیگار سوراخ شده اند. نام باغ فین هم اشاره به مردم آن ناحیه دارد که کلاه هایی به اسم فینه به سر داشتند.اصفهان محل اجتماع سپاهیان بوده است. این شهر دو جمعیت مسلمان و یهودی نشین داشته است. قسمت مسلمان نشین آن به اسم جی بوده است. بافت شهر اصفهان از لحاظ جغرافیایی بر عکس تهران است؛ شمال این شهر منطقه ای فقیر نشین است
گنبد این مسجد دولایه ای است و به علت ارتفاع زیاد ساخت آن در 4 قرن گذشته توسط داربست امکان نداشته است و مطمئناً در آن زمان جرثقیل وجود نداشته لذا از تلی از خاک برای رسیدن برای بالارفتن و رسیدن به سقف استفاده می شده است. با وجودی که این بنا حدود 400 سال پیش ساخته شده است درآن اثر رطوبت و نم و نشست وجود ندارد به این علت که در هنگام ساخت زمین 1 متر گودبرداری شده و از ساروج(ترکیبی ازخاکستر، شن , آهک، سیریش، سفیده ی تخم مرغ) پرشده است که نوعی ملات سیمان مانند است که آب را جذب می کند. شکل ساختمان و گنبد که بیضی مانند است باعث انعکاس صدا در کانون این شکل هندسی می شود. از کاشی هفت رنگ برای کاشیکاری این بنا استفاده شده است که نوعی کاشی بادوام است که سریع ساخته می شو
در یک رستورانی در یک شهرستان برای ضایع نشدن پیش تهرانی ها که غذا هایی با اسم های خارجی دارند, تصمیم می گیرند هر غذایی راکه اسمش را نمیشناختند بگن داشتیم ولی تمام شد بعد یک مشتری میاد ومیپرسه"دبلیو سی دارین" میگن داشتیم ولی تمام شد
دو نفر عرق خورده بودند یکی رشتی و دیگری قزوینی. میگیرنشون و ازشون میپرسن که چه کاره هستین قزوینیه می گه "من فرماندارگزوینم" ورشتیه هم می گه" من هم فرماندار رشت" فردا صبحش تصمیم می گیرند که دوباره ازشون بپرسن که چکاره هستند. قزوینیه دوباره میگه "من که گفتم فرماندار گزوینم" رشتیه هم جواب می ده که " والاه ما تا دیشب فرماندار رشت بودیم ولی از دیشب تاحالا شدیم ملکه ی قزوین
یک نفر میره مهمانی خانه ی یک رشتیه می بینه که یک تفنگ زدن به دیوار. وسط شب مهمانه بیدار می شه که بره دستشویی و می ترسه که اگر بیدارشه مرد خانه بیاد و بکشتش. بعد می بینه که همه ی اهالی خانه دارن خرو پف می کنند و دارند یه چیزایی را هم زیر لب میگن. زن خانه می گه " خر پف تفنگ خرابه" دختره میگه "فشنگ هم نداره خر پف" مرد صاحبخانه هم میگه "منم که خوابم خر پف" و مادر خانومه هم می گه " ما هم خدایی داریم
پیرزنی میره مکه بعد می بینن که اصلا از خانه خارج نمیشه و 7 تا شیشه عرق خورده. ازش می پرسن که چرا عرق می خوری. گفت که زانوم درد می کنه نمیتونم دور خونه ی خدا بچرخم، عرق می خورم که خونه ی خدا دور سرم بچرخه
سر شب بود دوثلث قمر از ماه برون از میان رفت می و گشت
صبح روزبعد به سمت چهار محال و بختیاری حرکت کردیم. آن طوری که آقا رضا می گفت اصل لر های ایران در بختیاری هستند ونه در لرستان. مردان این خطه شلواری محلی دارند به اسم دبیت حاجی علی اکبری که پارچه ی آن از انگلستان وارد می شده و مانند رسوم ابیانه ای از طرح دوخت این شلوار ها مجرد یا متاهل بودن افراد مشخص می شده است. پس از 5 ساعت حرکت از اصفهان به دشت لاله های واژگون رسیدیم" این دشت در 12 کیلومتری چلگرد و در نزدیکی روستای بنواستکی از توابع شهرستان کوهرنگ واقع شده است. وسعت زیاد پوشش گیاهی بسیار زیبا و ارزشمند ، لاله های واژگون در دو نوع قرمز و زرد از اواسط فروردین ماه شروع به شکفتن نموده و تا اواخر اردیبهشت ادامه دارد". با اینکه گل ها بسیار سر حال نبودند منظره و حال و هوای زیبای داشت
پس از دشت لاله های واژگون یا به قول یکی از مسافرین لاله های کج به چشمه ی دیمه رفتیم. در آنجا بسیاری از گروه های دانش آموزی از مدارس اطراف برای گردش علمی آمده بودند. هر کدام از ما بطری را از چشمه ای پر از آب کردیم. گویا دیمه یکی از بهتری آب های معدنی آشامیدنی هست. کوه زرد کوه یخچال دائمی ایران است. کوه کارکنان مانند سدی را جلوی زردکوه عمل می کند. این کوه به این دلیل کارکنان نامیده شد که شاه عباس دستور داد تا آب زاینده رود را بیشتر کنند در نتیجه در زمان او شروع به کندن کوه می کنند و برای کسانی که این کار را انجام دادند نام آن را کارکنان نامیدند. این پروژه در آن زمان متوقف می شود و در زمان محمد رضا پهلوی ساخت آن را تمام می کنند.در راه برگشت از این تونل که اولین تونل کوهرنگ بوده دیدن کردیم. در راه گروهی از عشایر را در چادر هاشان دیدیم. این چادر ها از پشم بز تهیه می شوند که خاصیت ضد آب دارند.عشایر درجاهایی چادر می زنند که نمک وجود داشته ب
اشد که بتوانند لبنیات تولید کنند. همینطوردهکده های کوچکی را دیدیم که عشایری بودند که توسط رضا خان اسکان داده شده بودند. اسم دیگری که توجه ام را جلب کرد جاده ی "نعل اشکنان" بود که در آن نعل اسب های به علت نوع جاده می شکسته
تا به اصفهان برگردیم در اتوبوس مراسم رقص و آواز برقرار بود. آقایی بود که صدایی شبیه ویگن داشت و چندین آهنگ قدیمی خواند که من به علت اینکه چند تا از آنها را نشنیده بودم نتوانستم همراهی کنم. 2 خانم هم آهنگ هایی از مرضیه خواندند. من هم که منتظر بودم کسی از آهنگ های مورد علاقه ی من بخواند ازشون پرسیدم که آهنگ "لیلا لیلا لیلا لیلا رو بردن سیاه چشمون دو چشم" را می دانند یا نه به همین علت میکروفن را دادند دست من که من هم بخوانم. بنده هم که هم دچار هیجان شده بودم و همچنین در سال گذشته به علت عدم تمرین حسابی ناکوک شده بودم به خودم خیلی فشار آوردم که آهنگی یادم بیاید و چون میکروفن دستم بود با عجله آهنگ "می خوام برم کوه شکار آهو تفنگ من کو لیلی جان تفنگ من کو" را خواندم و چند جا صدام از سپرنو به التو رفت و برگشت و چند لحظه هم مثل سی دی خراش افتاده یک جای آهنگ را تکرار کردم. با این وجود در آخر برام دست زدند کلی که این را به حساب دلسوزیشان وضایع نکردن من گذاشتم. بعد از اینکه از اتوبوس پیاده شدیم یکی از خانم های خواننده آمد از من پرسید که آیا تمرین صدا داشته ام! باعث شد یک کم به خودم غره بشم. برای بار بعدی حتماً باید کتاب شعری را با خود ببرم که یا به کمک خودم بیاید یا خواننده های فراموشگر دیگر. در راه خانم و آقایی جلوی ما نشسته بودند که من را یاد عمو و خانم عمو می انداختند نزدیک به رسیدن به مقصدبازدید بعدی بودیم که آقا برگشت به سمت من و گفت "پدر و مادر شما باید خیلی به شما افتخار کنند، این باید خصوصیتی در خون آدم باشه سعی کن که ای پاکی و معصومیت بچگی ات را زود از دست ندی" من هم که نمی دانستم چی بگم تشکر کردم و گفتم" ولی دیگه سنم داره زیاد می شه و نباید اینطوری بمونه" ولی او دوباره حرف خودش را تاکید کرد. تا آنجایی که به خاطر می آورم من هیچگونه بچه بازی در مسافرت انجام ندادم؛ امیدوارم منظورش از بچگی بچه بازی نبوده باشد
روز اول هر پلی که می دیدیم می گفتیم که سی و سه پل هست و چون در حرکت در اتوبوس بودم تناقضی وجود داشت که یا ما باید دور سی و سه پل می چرخیدیم یا اینکه چند تا پل به اسم سی و سه پل وجود داشت و این طور بود که ما به این نتیجه رسیدیم که باید پل های دیگری نیز وجود داشته باشد. سی و سه پل سمبل پل های قدیمی است در 400 سال پیش. درسال 1337 (!) آب طغیان کرده بوده و قسمت پیاده روی پل را فرا گرفته بوده. چون در ساخت این پل نیز از ساروج استفاده شده بوده ترک و نم در آن بوجود نیامده است(به غیر از 4 سال پیش که آب را قطع کرده بودن) . از 45 سال پیش شروع به ساختن پل های تیرآهنی در اصفهان می کنند که از آن جمله می توان "پل فلزی" را نام برد. سی و سه پل برای ارتباط دو قسمت مسلمان و مسیحی نشین شهر استفاده می شده است(از جلفای قدیم به اصفهان) . باید توجه داشت که در آن زمان مردم بیشتر از این زمان خرافاتی بودند و دیگر اهل کتابان را نجس می شماردند. این پل به افتخار الله وردی خان که سپهدار سپاه بوده ساخته شده. اسم دیگر آن 33 چشمه هست و از پایین 35 پل دارد که 2 تایی که در دو انتها قرار دارند بسته هستند. در آن زمان تنها درشکه و حیوانات 4 پا از روی آن می گذشتند. اگر به طاقی های طبقه ی دوم پل دقت کنیم می بینیم که بسیار کوتاه هستند. علتی که برای این طراحی بیان می کنند این است که شاه عباس قد کوتاهی داشته و ارتفاع طاق ها را به گونه ای انتخاب کرده که باقی مردم مجبور باشند که هنگام عبور از آن خم شوند که به قول آقا رضا این مشکل هم با خوردن پروتئین حل شده است. (این افسانه ای بین مردم عامه بوده) طبقه ی اول پل از سنگ و ساروج است وطبقه ی دوم از آجر. در ساخت طبقه ی دوم از آجر و گچ استفاده نشده است. پل دیگری به اسم پل جویی وجود دارد که یک طبقه دارد. ازنظر معروفیت و زیبایی 33 پل و پل خواجو حائز اهمیت هستند
شب دوم از پل خواجو دیدن کردیم. شب گذشته اش مادر بزرگم از بیان شدن اسم پل خواجو یاد آهنگ" دم پل خواجو یارو وایستاده" افتاد و خانم میترا که کنجکاو به دانستن باقی آهنگ داشت در اتوبوس از آقایی که کنار صندلی های ما نشسته بود بقیه ی آهنگ را پرسیدیم. این شعر بسیار عمیق و زیبا از پرینوش هست و 3 خط اولش هست :" سر پل خواجو یارو وایساده عشق چش و ابروش به دلم افتاده کمرش بس که جنبیده پیرنش ورقلمبیده" عرض این پل نصف سی و سه پل است و برای جلوی آب را گرفتن , تفریح مردم و استفاده در آینده ساخته شده است. از یک طرف محله ی خواجو(شاهی) قرار داشته و از طرف دیگر محله حسن آباد. 2 مجسمه شیر در دو سمت پل قرار دارند. چشمان این مجسمه ها نورها را باز می تابانند و درنتیجه درشب می توان از یک سوی پل چشم درخشان مجسمه ی شیر سوی دیگر را دید. خلاصه آن شب ما به دنبال یار در پل خواجو گشتیم ولی یار دیگه از زمانی که پرینوش این آهنگ را خوانده بود فسیل شده بود و پیدایش نکردیم. آخر شب هم من و خانم میترا و دو خانم دیگر همسفر شامی با هم میل کردیم. خانم م.ش. 4 سال فبل از انقلاب در اصفهان زندگی می کرده است. خانم دیگر هم من را یاد یکی از دوستان همسایه مان می انداخت عکس نوه اش
را با خود داشت؛ هر سه بسیار شوخ طبع بودند. جالب هست که من با سنین 40-50 ساله بسیار راحت و صمیمی هستم و اکثر اوقات فاصله ی سنی را احساس نمی کنم با وجودی که ایشان پر از تجربه ی زندگی هستند
صبح روز جمعه از چهلستون دیدن کردیم. چهلستون کاخی تشریفاتی بوده استو در سال 1318 هجری قمری به دستور شاه سلطان حسین صفوی ساخته شده است. استخر درباغ مانند یک کولر طبیعی عمل می کند. دلایل مختلفی برای نامگذاری این کاخ ذکر شده است. یک مشاهده این است که عکس 20 س
چایخانه ای سنتی در گوشه از باغ کاخ بود که همگی آنجا نشستیم و چای و فالوده و پولکی میل کردیم. دوباره بحث هیجان انگیز حجاب پیش آمد. خانمی از این که روزی حتی تصمیم به پوشیدن روپوش و روسری نداشته است و هم اکنون چند تا چند تا روپوش می خرد و روسری هدیه می دهد صحبت می کرد. خانم م.ز. هم داشت تعریف می کرد که در آن زمان که در اصفهان زندگی می کرده به تظاهرات می رفته است و اولین روسری خود را از یکی از خیابان های اطراف جایی که بودیم خریده بوده است تا بتواند در راهپیمایی شرکت کند. از اینکه این مسئله را داشت بیان می کرد بسیار خوشحال شدم چون جوی که وجود دارد این است که عده ای ناشناس انقلاب کردند و وضع اینچنین شده است. دوهفته پیش که رفته بود پنیر بخرم(پنیر اهمیت موضوعی ندارد) مرد میانسالی مشغول بد و بیراه گفتن به روسیه و این واون بود. پس از اینکه از مغازه خارج شده گفت "پس کیا انقلاب کردن! " در اینجا قصد ندارم ایرادی به گروهی یا عقیده ای وارد کنم ولی به نظرم باید حوادث راتا آنجا که می توانیم آن طور که اتفاق افتاده اند ببینیم ونه به این علت که شرایط فعلی را دوست نداریم خود را مستقل از تاریخ بدانیم و مسئولیت را از خود سلب کنیم و تنها دم از شرایط گل و بلبل دوران باستان ایران بزنیم
آخرین مکان دیدنی کلیسای وانک بود. به علت مذهبی بودن مردم آن زمان به نظر می رسد تنها مقام شاه(شاه عباس) می توانسته دستور ساخت یک کلیسا را صادر کند . ساختمان این کلیسا بسیار شبیه مسجد است. در داخل تصاویر مختلفی از حوادث تاریخی مسیحیت وجود دارد. موزه ی وانک هم در کنار ساختمان کلیسا ساخته شده است. از جمله آثاری که در این موزه نگهداری می شود کتاب 0.7 گرمی است که به گفته ی مسئولین موزه کوچکتری کتاب جهان است
پس از دیدار از موزه به رستوران خوانگستر رفتیم و آخرین غذای دسته جمعی را میل کردیم و پس از آن به سمت تهران حرکت کردیم. مجددا در قم توقف داشتیم چون عده ای از مسافرین قصد خرید سوهان داشتند. عکسی که می بینید از جمعیتی گرفتم که در سر راه اتوبوس و مینیبوس و ماشین با دودی که نفس کشیدن را دچار مشکلات اساسی می کندو صدای بوق هایی که پایانی ندارند به راحتی نشسته بودندو غذا می خوردند
3 comments:
Vaaay azin in axaa mahsharan, khieliii khosham omad!!!
azin jooon khoshhalam dare behet khosh miogzare hamishe be mosaferat:) alan hey zang mizani hey telefonet ghat mishe... delam barat tang shodeeeeee koli
miboosamet
سلام آذین جان
سفرنامه ات عالی بود. کلی حال کردم. در مورد دوربین هم نگران نباش. میدونم اونجا مجوزگرفتن دردسر داره. بیشتر بنویس :)
Post a Comment