با تور قدس گشت با هزار جریمه ی تخت تکی و هزینه ی اضافه ی هتل و پاسارگاد و دیسک فشرده(!) و ... قرار شد که بروم شیراز. به علّت گرمای هوای شیراز در این موقع سال, جمعیت تور ما به حد نصاب برای چند هفته نرسید تا بالاخره با وجود اینکه باز هم به 15 نفر نرسیده بودیم تصمیم به اجرا کردن تور کردند. جمعیت 7 نفره ی ما تشکیل می شد از من و 6 نفر ناشناس دیگر. قرار بر این بود که در فرودگاه شیراز به اعضای تور ملحق شویم. صبح حدود ساعت 7 در فرودگاه مهرآباد برای بار اول در قسمت پرواز های داخلی حاضر بودم و کارت پرواز خود را دریافت کردم. در تمام مدتی که در سالن پرواز بودم خودم را مشغول کرده بودم به حدس زدن اینکه آن 6 نفر کدام ها می توانند باشند. بدون تأخیر زیادی سوار هواپیما شدیم. به علّت اینکه شب قبل از پرواز و شب قبل از آن مجموعاً سه ساعتی بیش نخوابیده بودم بدون سلام و علیکی با همسفران بغلدستی به خواب های 2 دقیقه ای که با گذر خدمه ی هواپیما منقطع می شدند فرو می رفتم. بعد از کمی استراحت مشغول به گفتگو با خانم پهلوی خود شدم که با پسر کوچکش مانند من با یک تور 3 روزه قرار بود شیراز را ببینند. البته واژه ی مانند کمی نا بجا ست زیرا که هزینه ی تور آنها نصف مبلغی بود که من پرداخته بودم و کمی دچار شُک شدم. پرواز بسیار کوتاهی بود. صندلی های هواپیما از حالت ایستاده و قائم خود کمی خارج شده بودند به این دلیل از مسافرین خواهش نمی شد که صندلی های خود را در هنگام بلند و به زمین نشستن هواپیما به حالت ایستاده در بیاورند. به هنگام وارد شدن به فرودگاه شیراز به دنبال پلاکارد تورمان بودم ولی به علّت خستگی بیش از حد قادر به خواندن آنها نبودم و درآخر با کمی نگرانی اینکه" وای نکنه گم شده باشم!" به قسمت اطلاعات رفتم که از ایشان بخواهند که تورمان را صدا بزنند. در همان هنگام آقایی هم به آنها رجوع کرد و گفت که اسم من را صدا بزنندو... این طوری بود که من پیدا شدم. لازم به ذکر هست که آقای "لیدر"مان, کیوان نفر اوّلی بود که با وارد شدن به هواپیما با پلاکارد تورمان ایستاده بود! بعد 6 نفر دیگر را دیدم. این 6 نفر اعضای یک خانواده بودند که متشکل از پدر بزرگ, مادر بزرگ, فرزند دختر(کتی) و دو پسرش(شروین و آرین) و فرزند پسر(سامان) بود. از همان ابتدا روابط صمیمانه ای با یکدیگر برقرار کردیم و به نوعی من نیز به خانواده ی آنها پیوستم. کتی و دو پسرش از نیویورک برای یک ماه به ایران آمده بودند. بعد از دیدار از مجموعه ی کریمخانی و بازار وکیل به رستوران صوفی رفتیم. نکته ی جالب این بود که اکثر کسانی که در رستوران کار می کردند از ملاهت خاصی برخوردار بودند, پیشبندهای زرد رنگ پوشیده بودند و با قر راه می رفتندو بند پیشبندهایشان به این ور و آن ور می رفت. کم کم این ملاهت را در دیگر مردان شیرازی نیز مشاهده کردیم. بعد از ناهار به سمت هتل هایمان رفتیم. از شانس ما, هتل من متفاوت از هتل همسفرهام بود؛ من در هتل پرسپولیس و ایشان در هتل پارس. پس از کمی استراحت به دیدن نارنجستان قوام و آرامگاه سعدی و حافظ رفتیم. یاد زمانی افتادم که کتاب گلستان سعدی از دستم جدا نمی شد و هر که را می دیدم به او از اینکه چه قدر سعدی "باحاله"و... میگفتم. بعد از خوردن فالوده به سمت هتل رفتیم و قبل از آن آقا کیوان پیشنهاد کرد که همه برویم به دیدن مغازه های نزدیک به هتل پارس و اینکه شام را در این هتل میل کنیم. اجناس این مغازه ها هیچ گونه شباهتی با صنایع دستی و اجناس بازار وکیل نداشت, از این رو شروین به دنبال کفش "نایکی" بود که مادرش به علّت رشد پایش و اینکه "اینجا می خوای کفش نایکی بگیری!!!" برایش کفش نخرید. همگی رفتیم به رستوران هتل پارس که در طبقه ی بالای آن قرارداشت(کنار این هتل یک مسجد هم وجود دارد که توسط برادر صاحب هتل ساخته شده است) . اوّلی که به رستوران وارد شدیم, آهنگ "قصه ی عشق" را داشتند می نواختند, من هم به شوخی به کتی گفتم که "من می تونم با این صوت بزنم" کتی هم به یکی از کارکنان آنجا این مسئله را اطلاع داد:) . چون آنشب کمی دیر وقت وارد رستوران شدیم, مجبور بودیم که زود آنجا را ترک کنیم ولی یک میز برای شب بعدش رزرو کردیم. بعد از آن من باید به هتل خودم می رفتم در نتیجه با سامان به طبقه ی پایین هتل رفتیم. قسمتی در این طبقه مختص به تاکسی سرویس بود که حدّاقل 5 تا فلش در جاهای متفاوت به طرف آن نصب شده بودند ولی شخصی در آن قسمت نبود که برای ما تاکسی بگیرد, بعد از حدود نیم ساعتی معطل بودن بالاخره یک تاکسی که پژو 206 بود برای من فرستادند. قابل ذکر است که در تهران از این ماشین به عنوان تاکسی استفاده نمی شود. 2000 تومان از هتل پارس تا هتل پرسپولیس آن شب پرداختم. روز دوّم به سمت پاسارگاد و بعد از آن تخت جمشید حرکت کردیم, سر راه در یک رستوران درپیتی توقف کردیم. آفتاب بسیار شدید و سایه بسیار کم بود. شب گذشته اش, من و کتی 2 کلاه حصیری با روبان های سبز و کرم خریده بودیم که خیلی به کارمان آمد. گرچه هوا بسیار گرم بود و آفتاب در چشممان بود, ولی تعداد گردشگر خیلی کم بود و این به نظر من یک نکته ی بسیار مثبت در جاهای دیدنی مثل شیراز است و باعث می شود که خود را بتوانی بهتر به گذشته برگردانی. شلوغ بودن و پر از گردشگر بودن پاریس برایم بسیار آزاردهنده بود. قبل از وارد شدن به تخت جمشید, در کنار محل تهیّه ی بلیت, چندین مغازه وجود داشت که یکی از آنها یک کتاب فروشی بود که شخصی که صاحب آن بود دارای ریش و سبیل و موی شبیه به دوران باستان بود. کتی هم این مسئله را به او گفت و او را داریوش صدا کرد ؛ از رویی او شباهت زیادی به سهراب سپهری هم داشت و بعد از اینکه من این را به او گفتم, وی این مسئله را تصدیق کرد و گفت" اینجا همه به من سهراب میگن و شما ها هم که به من داریوش میگین" مردی که با ریش و موی بلند در عکس ها مشاهده می کنید را هنگام خروج از تخت جمشید دیدیم که برای ما شعری را که به احتمال زیاد خود در وصف ایرانی بودن و تخت جمشید سروده بود را برای ما خواند پس از اینکه از او دعوت به عکس گرفتن با ما با شیوه دست هخامنشی شبیه به سلام هیتلری داشت کردیم. پس از بازگشت به شهر شیراز به هتلمان برای استراحت رفتیم. پس از چند ساعت من مجدداً به هتل پارس رفتم(1300 تومان) وبه رستورانمان رفتیم. این دفعه میزمان آماده بود. به محض رسیدن من پرسیدم که آیا می شود درخواست آهنگ کرد یا نه. به همین دلیل روی یک برگه حدود 6-7 اسم آهنگ را نوشتیم(چوپان, شکار آهو, امشب در سر شوری دارم, نیلوفر(درخواست خانم کتی)و...) و ورق را جلوی آقای خواننده قرار دادم. پس از اینکه شروع به نواختن آهنگ های درخواستی ما کردند, همگی بسیار شگفت زده شدیم بعد آقای پدر بزرگ یاد آهنگ "مرا ببوس" افتاد , درنتیجه, ورق دیگری در آوریم و روی آن اسم آهنگ را نوشتیم و این دفعه از کلمه های "لطفاً"و "متشکرم" نیز برای احترام و تشکر نیز استفاده کردیم و در آخر تکه کاغذی با این نوشته را تقدیمشان کردیم
لطفاً
مرا ببوس
متشکّرم
این آهنگ را نیز برای ما خواندند و ما با خوشحالی فراوان پس از اینکه آرین پایه ی یک لیوان را برای "تست" کردن شکسته بود از رستوران با یک انعام بیست دلاری به گروه نوازنده ترک کردیم. شب فراموش نشدنی بود که با تاکسی 2100 تومانی فراموش نشدنی تر شد. به علّتی که من علاقه ای به چونه زدن ندارم می خواستم به صورت منطقی نشان بدهم که قیمت بالایی است و گفتم که " آیا جهت قیمت تاکسی را تغییر می دهد که از یک طرف 1300 تومان و از طرف دیگر 2100 تومان است" او هم گفت که " هتل ما بین المللی است و الآن ساعت بعد از 12 است" بعد از اینکه فهمیدم که سیندرلا هم رفته به خونشون و من هنوز در خیابانهای شیراز هستم, تصمیم گرفتم که بیش از این اصرار نکنم و راضی به پرداختن 2000 تومان شب گذشته شدم. روز بعد به دیدار از باغ ارم و عفیف آباد رفتیم. قبل از ترک هتل برای فرودگاه در لابی هتل بازی استرالیا-عراق را دیدم که واقعاً عراق گل کاشت, البته در همان دقیقه ی نود یک بچّه آمد و کنترل تلویزیون را برداشت که کارتون ببیند.
1 comments:
pas falode shatootye baba bastani koooo?:) mikhay man gozareshe zire aksa ro benevisam????? to key barmigardy yasi fekr konam 4shanbe biad man ke inja vaghean pooooosidam
Post a Comment