سفر برگشت

Author: Ozayn /

الآن روی مبل خانه ی گلناز نشسته ام, حدود ظهر رسیدم. کمی در فرانکفورت تأخیر داشتیم, به علّت "یک مشکل کوچک" که به سرعت حل شد. خانم رنگینه خیلی زحمت کشید و آمد دنبالم در فرودگاه و من را رساند تا محل کار گلناز. من هم که فکر می کردم که به اندازه ی کافی در هواپیما خوابیده بودم شروع به خواندن کتابی در مورد کار قلب و... کردم که تا چند ثانیه بعدش روی صندلی خوابیده بودم و کاپشن گلناز پشت سرم بود. حدود ساعت چهار و نیم با خواب و بیداری با گلناز آمدیم خانه شان و مجدداً خوابیدم تا ساعت ده شب. الآن هم دارم به چند آهنگ از فریدون فروغی گوش می دهم
دوشنبه شب بعد از چند جلسه غیبت رفتم به کلاس آقای معتمدی که هم خداحافظی باشد و هم دیدار دوستان. محیط بسیار جالب و صمیمانه ای بود. چند نفر هم در کلاس بودند که قبلاً ندیده بودمشان؛ موضوعات مختلفی مطرح شد. دختری در مورد اینکه یکی از دوستان هم سنش دچار سرطان خون شده بود و به تازگی فوت کرده بود صحبت کرد. از مژگان هم که هم مدرسه ایم از دوران دبستان تا دبیرستان بود خداحافظی کردم؛ چون مژگان رشته ی زبان فرانسه می خواند خیلی تلاش می کردیم با هم کمی فرانسه صحبت کنیم که برای من بیش از چند لغت و افعال صرف شده ی اشتباه چیزی بیشتر نیست. یک از بچّه ها به اسم شهرزاد می خواست چند کتاب به من بدهد که رهگشای زندگی ام باشد
سه شنبه بعد از ظهر برای اینکه از فایل های روی لپتاپ هام کپی داشته باشم و اینکه تقریباً تمام اعضای کامپیوتر من از کار افتاده اند, مجبور شدم دنبال مراکز خدمات کامپیوتری بروم. 3 تا مغازه را از بلوک های پایین اکباتان دیدم تا بالاخره به یکی رسیدم که به نظر می رسید به کارشان وارد باشند و تجهیزات بیشتری داشته باشند. در حالی که منتظر انتقال فایل ها بودم, به محاورات و گفتگوهای اشخاصی که انجا کار می کردند گوش می دادم. آقایی حدود شصت ساله به نظر می رسید که صاحب و مسئول آنجا باشد, بقیه هم جوانان بیست و چند ساله بودند. هر یک پشت کامپیوتری بود. همه داشتند با هیجان در مورد مسئله ای صحبت می کردندو اصطلاحات خاصی را به کار می بردند. من هم که هر چه سعی می کردم چیزی حالیم نمی شد و نگران این بودم که خیلی از تکنولوژی و... عقب افتادم از آقای مسئول پرسیدم " ببخشید نمی خام فضولی کنم ولی این اصطلاحاتی که بکار میبرید مربوط به چه برنامه ای می شن؟" . آقا هم گفت که یک بازی کامپیوتری-اینترنتی هست. بعد روی کامپیوترش بازی را به من نشان داد. یک محیط بازی بود که گویا از یک دهکده شروع می شد و بعد می توانستند با گردآوری نیرو... تبدیل به شهرش کنند و مشغول جنگ و... شوند.گروه , " هخامنشی" نام داشت و هر کدام از کسانی که آنجا بودند یک هخا بودند
سه شنبه عصررفتم طرف بلوک های بالای اکباتان تا کتاب ها را از شهرزاد بگیرم؛ چند کتاب در مورد الهایات و عرفان بود. به نظر می رسد که دوستان ما را می خواهند به مسیر قدیم باز گردانند. نمی دانند که جادّه بسته شده است
فروغ, یک از دوستان صمیمی دبیرستانم, هفته ی پیش برایم یک پیغام گذاشت که مراسم عروسی اش این چهارشنبه است. متأسفانه من صبح چهار شنبه پرواز داشتم. من و فروغ همیشه در سرویس مدرسه با هم بحث های جالب اجتماعی-منطقی داشتیم و همیشه اسممان نفرات 1 تا 3 در مسابقات علمی ها و المپیاد های مدرسه و... بود. فروغ مهندسی برق خواند و الآن با آقایی 26 ساله ی هم رشته اش فارغ التحصیل شریف دارد ازدواج می کند. بعد از گرفتن کتاب ها موفق به دیدن فروغ هم شدم. کمی در مورد حوادث زندگی و برنامه های آینده صحبت کردیم. فروغ همان فروغ قدیمی بود با همان آرامش و منطق گذشته و پختگی شخصیتی که از گذشته هم فراتر بود
دوست دوران طفولیت, گلناز و دوست پسر دیگرش را هم بعد از آن دیدم. گلناز دوست پسرش را علی معرّفی کرد و گفت" این همون علی یه ها!" . همون علی بر می گرده به دوران دبیرستان که دوست پسر گلناز بود و گلناز هر جا که تلفن عمومی وجود داشت و هر وقت که به خانه ی ما می آمد تحمّل نداشت که با او تماس نگیرد. بعد ها که مادرش متوجّه شده بود از من خواست که گلناز را نصیحت کنم که به او زنگ نزند. من هم تنها کاری که می توانستم انجام دهم این بود که از گلناز بخواهم که در حضور من با او تماس نگیرد, چند روز پیش ورقه ای که این قولش را امضاء کرده بود را بین بقیه ی اوراق پیدا کردم. یک بار با این علی رفته بودیم سینما, ولی اصلاً چهره اش را به خاطر نیاوردم. کمی در محوطه ها, 3 نفری قدم زدیم و گلناز در مورد مسائلی که برایش پیش آمده بود صحبت کرد؛ مثلاً اینکه یکی از دوستان دانشگاهش با یک پسری , شماره ی گلناز را بین پسر های دیگر پخش کردند و باعث ناراحتی او شده اند و یا اینکه برای بار هزارم با یکی از دوستانش الناز قهر کرده است و دیگر قصد آشتی کردن با او را ندارد, یا اینکه چرا در ایران دختر ها حتماً باید آرایش کنند و اینکه از چه اسانس توتون قلیانی خوشش می آید و چرا با دوستان دخترش در این چند ماه رفت و آمد نکرده است, چه قدر دوست دارد از ایران فرار کند و ادامه تحصیلش را در خارج بدهد, چه قدر اروپا و آمریکا وضعیت دختر و پسر های بهتر است و آزادی دارندو... بعد از این صحبت ها از گلناز و علی هم خداحافظی کردم و بعد سری به عمّه انوشه زدم تا هم حلوا را دریافت کنم و هم اینکه قرار بود "سی دی" را که امیر برایم نوشته بود را ازش بگیرم. هنوز مطمئن نیست که چه چیزی در آن هست و برای چه. قبل از برگشتن به خانه هم سری به عمّه فروزان زدم و کبابی هم آنجا میل کردیم
بعد هم برگشتم خانه و با سرعت وسایلی که اطراف چمدان هایم بود در چمدان چپاندم. پدر و مادرم هم در هفته ی پیش تصمیم گرفتند که
آنها هم سفری بیایند. قسمت اوّل سفرمان تا فرانکفورت با هم بود گرچه صندلی من با ایشان فاصله ی زیادی داشت. در فرودگاه, برادر شوهر عمّه ام را دیدیم و یکی از دوستان پدرم را. هرچه می گذرد بیشتر متوجّه می شوم که دنیا بسیار کوچک است
کنار دست من آقایی نشسته بود که بعد از ساعتی سر جریان هوا در اطراف هواپیما و مقصد فرانکفورت سر صحبت را باز کردم و متوجّه شدم رهبر تور مادرید است که مسافرینش با پرواز ما بودند. در مورد اقتصاد اسپانیا, حکومت و سیاستش, فرانکو , ایرانیان در
اسپانیا, روابط ایران و اسپانیا, جنگ های داخلی اش و... صحبت کردیم تا اینکه هر دو از خستگی, به خواب فرو رفتیم
-Not yet, not yet! We're watching you!
-Now! Get out all of you!

1 comments:

Nene said...

nakhooondamesh hanoooz vali welcome backkkkkkkkkkk.... chera telefoneto ghat kardy o javab nadady?????????????????? bayad kar karde dc bashe