نیمه ی پنهان

Author: Ozayn /

جدی نیست؟ کمک خواستنش یا بیگناه بودنش؟
برای کدام گروه؟ -چه فرقی می کنه؟ -
امروز روزنامه ها را نمی خوانی؟ -نه هیچ کدوم حرف دل من را نمیزنه-
سوقاتی را که آدم سفارش نمیده-
آقای رئیس جمهور لطفا به حرف های من توجه کنید. این آخرین شانس من برای زنده ماندن هست-
بیست سال گذشته همه چیز عوض شده! من هم عوض شدم! فراموشش کنید-
شاید این مرگ حاصل یک قضاوت ناعادلانه باشه-
. از دوران کودکی خاطره ی دلچسبی ندارم-
از همان کودکی یاد گرفته بودم که برخلاف طبیعت کودکی آبرو داری کنم-
انقلاب بود و هیجان-
من فکر می کنم انقلاب یعنی دگرگونی. -دگرگونی در جهت رسیدن به یک جامعه بی طبقه-
آزادی باید چهارچوبی داشته باشه وگرنه تبدیل هرج و مرج و بیبند و باری میشه -

اومدیم و یک انقلاب واقعی شد و طبقات از بین رفت ولی یک چیزایی مثل هوش مثل زشتی و زیبایی مثل استعداذ مثل ژن حتی در یک جامعه ی بی طبقه هم فاصله ایجاد میکنه

به نظر من آزادی یعنی هر انسانی با حفظ حقوق دیگران بتونه شک کنه بتونه اشتباه کنه و حرفش را بزنه و به هر مقامی چه سیاسی چه مذهبی چه هنری چه ادبی بتونه نه بگه
"نچسبون! مد جدیده دیگه؟ گوگوش از مد افتاد؟"
"اصول مقدماتی پولیتسر"

ما وقت برای شوخی کردن نداریم! شوخی مال افراد بیکاره است . نه مال ما که اهداف جدی داریم-

راستی جایگاه عشق منظورم عشق به توده و مردم نیست. دقیقا عشق به یک غیر هم جنسه کجاست؟-
منظورت واضحه ولی الان نمی تونم جوابت را بدم . کتبا درخواست کن. از بالا سوال می کنم بهت میگم

هیچ زندگی شبیه همدیگه نیست . در مورد عشق و زندگی کلیشه ی مشخصی وجود ندارد که باید در مورد همه یکسان تکرار بشه. برای حسن ممکنه عشق تو یک نگاه معنی بده. برای مینو ممکنه عشق تو یک چشم انداز مشترک بخواد معنی بده. اما برای من عشق یک جاذبه است. یک نیرویی که نتونم در مقابلش مقاومت کنم

عادت دشمن ذهنیت انقلابیه

یادمون باشه که اون پنج سال از بهترین روزهای زندگیش را در زندان بوده-... ولی به نظرم زندانی بودن برای محق بودن کافی نیست

به نظر من فروتنی یعنی مجامله یعنی دروغ وارونه

به نظر من در یک بحث روشنفکری صحبت کردن در مورد ریشه های خانوادگی بحثی است پرت و منتفی

دنبال من می گشتید؟ بفرمایید خانوم کوچولو؟- یعنی اگر یکی در زندگیش برنامه ریزی داشته باشه باید تحقیر بشه یا اینکه تحمل رد دعوت ازیک خانوم کوچولو را ندارید

فالانژ
دانشگاه ها تق و لق بود. ... هر رو فشار روی گروه ها ی سیاسی که قدرت اجرائی نداشتند بیشتر و بیشتر می شد.
پس خانوم کافه نشین ما یک چریک درست و حسابیه
تصفیه ی دانشجوهای انقلابی

خیلی دلم می خواد بدونم که از ته دل به این حرفها اعتقاد درای یا مثل یک برّه ی معصوم دیدگاه های سیاسی یک گروه را تکرار میکنی
ولی شعور سیاسی مفهوم عمیقتری از این حرفا داره. به نظر من نسل تو بیشتر هیجان زده و احساساتی هستند تا مبارزانی آگاه

به نظر من هم شما شبیه روشنفکران طبقه ی متوسط شوروی هستید که جلوی انقلاب را گرفتند

آخیرین کتابی که خوندی چی بود؟ تاریخ معاصر شوروی . دیکتاتوری در شیلی. جنگ در ویتنام-

بابک خرمدین. اخوان صفا. مشروطه . ابومسلم. مصدق

فقط با خوندن تاریخ و تئوری های کشور های دیگه نمیشه برای مملکت نسخه پیچید . با دادن چند تا شعار هم که مملکت جلو نمیره

"یک جنگل ستاره داره. جان جان..."

اگر حرف قانع کننده ای باشه من مشکلی ندارم ولی من از کلیشه بیزارم

فکر کنم قیافه هامون خیلی تابلو. هرکسی از لباس من میفهمه که من به چی فکر می کنم.

جواب سازمان در مورد عشق به غیر یک همجنس: عشق به یک غیر همجنس عشقی غریزیست که با ارزش شمرده می شود.ولی اگر در کوران مبارزه قرار بگیریم باید بتوانیم از آن بپرهیزیم

شما از چیزی ناراحت هستید؟ -نه! خوش اومدی از خودت بگو . می خوام بهتر بشناسمت

اون خانومی که ازانیجا رفتن خانومتون بودن؟- نه اولا یادت باشه من ذاتاً آدم مجردی هستم.ثانیاً سعی نکن راز های من را کشف کنی

اشعار من مربوط می شه به ارتباط من با توده ی زحمت کش جامعه

بی استعداد نیستی. قریحه داری ولی من به حکم وظیفه باید نظرم بهت بگم
ببین این طرز فکر یک بعدیه . این جملات تاریخ مصرف دارن. مثلاً "کودکان فردا نامت را سرخ خواهند خواند." سرخ یعنی چی؟ سرخ یعنی چپ؟ سرخ یعنی شهادت؟ اینا شعارن و به درد این یکی دو روز می خورن و بعدش هم به درد بایگانی تاریخ.
شعار هنر نیست. هنر باید پایدار باشد. اگر می خواهی شاعر یا نویسنده بشی باید انتقاد پذیر باشی

اون مرد به اون زن گفت زیر سیگاری را به من بده.
آن مرد که از خصم ستمکاران تاریخ کمر خم کرده بود به آن زن که عمری ضعیفه خطاب شده بود گفت آن زیرسیگاری که حاصل رنج توده هاست تا کرم های چاق چاقتر شوند را به من بده

تو تو شعرات یک چیزی را نوشتی که اونا به عنوان یک سازمان سیاسی به آن احتیاج دارند

برای زن این میدون شدن باید خوب خوند باید نوشت باید انتقاد پذیر بود.

درسته که شما از من باسوادترید ولی میتونید محقتر نباشید

وقتی تو سن تو بودم فکر می کردم اگر یک روز در مورد اوضاع دنیا اظهار نظر نکنم همه چیز به هم میریزه. مثل گنجشکی بودم که وارونه خوابیده که سقف دنیا پایین نیاد. یک جوری با دوستامون در مورد مردن و کشته شدن صحبت می کردیم انگار اینکه اتفاق کوچکیه. بعد از کشته شدن دوباره زنده می شیم و درموردش حرف می زنیم

هر چی داری در مورد سازمانت بده اما چشمات را نده. مردن از کوری خیلی دردناکه

می خوای بری؟ برو در بازه ولی تو برای شاعر شدن پیش من نیامدی . من هم برای کشف یک استعداد تازه تو را اینجا دعوت نکرم. پس بیا و روراست باشیم. شاید تو یک روز بتونی محرم اسرار من باشی. من راز هایی دارم...

کجا داری میری؟
من روحاً متعلق به این فضا ها نیستم
برگرد مثل بچه ی آدم شامت را بخور. خودم می رسونمت

حیف شما نیست؟ شما باید دنیا را بگرید
یعنی اگر یک زشت بود نباید بره؟
ازاون بچه پر رو ی پرمدعاست.
اگر یک بچه پر روی پرمدعا مثل سگ از شما بترسه شما کی هستید و من کجام؟
من کی هستم؟! شاید در مورد تو اشتباه کردم. اگر غذات تمام شده برسونمت؟

خداحافظ
برای همیشه؟
البته که نه! من تازه تو را پیدا کردم

زن داره؟ بچه داره؟

خانوم قسم برای چی؟ من یک انسانم. گفتم که دیگه هرگز امکان نداره بخوام اون را ببینم

اون پیغام را میگیره . دیگه دنبالت نمیاد

این بازی برای من خیلی بزرگه . نمیدانی چه قدر میخوام برم تو خیابون داد بزنم بگم بسه بسه

اینجوری می خوای خودت را قایم کنی؟

مگه تو کاری واجب تر از من تو این دنیا داری؟ پس تو واقعا فرار کردی؟

نگو هیچ چی نگو نمی خوام بشنوم.

امکان نداره دیگه شما را دوست ندارم. دیگه نمی خوام ببینمت. دیگه دنبالم نیا.

خانم شفیع راست می گفت اون سعی نکرد من را پیدا کنه. هیچ وقت! چرا که اگر می خواست می تونست و امّا من! من کی بودم؟ وقتی ازش جدا شدم فکر کردم می میرم حتی فکر کردم خودم را بکشم. این مسئله خارج از ظرفیتم بود. بازی شروع شده بودو کاریش نمیشد کرد. وسط گود بودم و ظرفیت این همه اتفاقات پی در پی را نداشتم. من فقط یک دختر بچه تنها و شکست خورده بودم. مردی که دوست داشتم زن و بچه داشت و من را به خاطر خودم نمی خواست. سازمانی که بهش اعتقاد داشتم انشعاب کرده بود و ما از بدنه جدا شده بودیم. دانشگاه ها را هم در یک روز نسبتاً خوش بهاری به قیمت خورد کردن سرو دست بچه ها و کشتن اون ها تعطیل کردند

بعدها شنیدم که نسرین اعدام شد. مریم تو زندان تواب شد. فرخنده به ده سال حبس محکوم شد. زهره به آلمان پناهنده شد و من هم به مادر تو

دانشگاه ها باز شدن
فردا می رم ثبت نام-
شما لازم نیست پرکنید. اسمتون را نمی نویسند. یعنی من نمی زارم-
می خوام شانس خودم را امتحان کنم-

دانشجوی عزیز باید به سوالات این فرم در نهایت دقت و صداقت جواب دهید. در صورتی که جواب های شما با حقیقت مقایر باشد شما به طور قطعی از دانشگاه اخراج خواهید شد.

در سال پنجاه و هفت با چه گروه و سازمانهایی همکاری داشتید؟
همه ی گروه ها همه ی آدم ها همه افکار برای من جالب بود . من دلم می خواست از همه سر در بیاورم. از مجاهد از پیشگام.. کار پیکار... .
درسته که تمام حقیقت را در پرسشنامه ننوشتم ولی دروغ هم نگفتم. فقط سکوت کردم. سکوتی که تا به امروز طول کشیده

واکنشی که رستگار به من نشان می داد ناشی از اعتقاد نبود یک جور کینه یک جور دشمنی عمیق. شاید اگر یک فرصتی بود که من و رستگار چهره به چهره با هم حرف می زدیم خیلی از سوء تفاهم ها از بین میرفت. ولی فرصتش نبود و کینه به جا موند

ارزش من باور من بود. دوست داشتن مردم بود و این گناه شمارده شد. قضاوت نا عادلانه ای بود. خیلی نا عادلانه

فکر کردی من هم مثل توام که بی خبر بزارم برم بدون اینکه خداحافظی کنم.
دنیای کوچیکیه نه؟
خیلی بهت فکر می کنم. فکر می کردم بلایی سرت اومده
می دانید تنها کسی که منو دختر بچه میدید شما بودید. آره من واقعا یک دختر بچه بودم که یکهو هلش داده بودن تو زندگی و گفته بودن که عوضش کن
دیگه نه من به قول شما خانم کوچولو ام و نه شما...
می دونی دست آدم نیست دیگه! یا پیداش نمی کنی و یا وقتی پیداش می کنی خیلی دیره
بیست سال گذشته به من بگو چرا؟ چرا
من هم مثل شما رازهایی دارم که شاید نخوام بدونید

بله من هم رازهایی داشتم که نمی خواستم کسی بدونه ولی الان مطمئنم که تو همش را می دونی ولی خانم عزیز زود قضاوت کردی و قاضی خوبی نبودی. فقط حرف های شاکی را شنیدی و متهم هیچ فرصت دفاع نداشت. چیزهایی که به تو گفته شد همه حقیقت نبود ولی خوب دیگه الان کاریش نمی شه کرد. این هم سهم ما بود ولی الان دیگه کاریش نمی شه کرد. خداحافظ

اون رفت و من هرگز حقیقت زندگی اون را نفهمیدم. شاید حق با جاوید بود و من قاضی خوبی نبود. شاید اگر من حق حرف زدن را به اون داده بودم! بگذریم...

شاید اون زن بر روی قوائد بیرحم اجتماعی قضاوت شده باشه نه جرم واقعی. برو به حرفهای اون زن گوش بده. همه ی حرفهاش را

آماده ی شنیدن حرفهاتون هستم. همه ی حرفاتون

5 comments:

Anonymous said...

plagiarism?
lol

Ozayn said...

na dige, be onvane neveshteye khodam ke nazashtam:)) garche kari nadareh

Zohreh said...

jan jan jan...

Ozayn said...

سر اومد زمستون شكفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومدو شب شد گريزون
كوهها لاله زارن لاله ها بيدارن
تو كوهها دارن گل گل گل آفتابو مي كارن
توي كوهستون دلش بيداره
تفنگ و گل و گندم داره مياره
توي سينه اش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره، جان جان، يه جنگل ستاره داره
سر اومد زمستون شكفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومدو شب شد گريزون
لبش خنده نور دلش شعله شور
صداش چشمه و يادش آهوي جنگل دور
توي كوهستون دلش بيداره
تفنگ و گل و گندم داره مياره
توي سينه اش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره، جان جان، يه جنگل ستاره دار

Bahar said...

bah bah ,... khoshhaalam ke belakhare weblogeto didam :)
ghashang boud, engaar chekideye film ro didam. midooni, man in film ro hadde aghal 30 baar didam. aasheghesh boudam. makhsoosan be khaatere oon nokteye kelidi: inke cheghadr maa haazerim shenavandehaa va ghaazi-haaye khoubi baashim?? cheghadr forsathaaye khoub o ghashangi ro az khodemoon va baghye sare hamin ghezaavate ajoolaane gereftim. ,....
merci :X