خدا حافظی

Author: Ozayn /

امروز در انتهای مسیر هامبورگ به کپنهیگن خانوم مسن با پشتی کمی خمیده ولی محکم و مهربان با کت و شلوار سفید رنگ و عصایی چوبی کنار من نشست. مشغول خواندن یک مجله بودم. او میز روبرویش را باز کرد و عینکش را از کیف حصیری اش بیرون آورد و شروع به خواندن روزنامه ای شد که به همراه داشت. من در حال شمردن کرون ها و این ور اون ور کردن سکه ها شده بودم که پرسید آیا می تواند کمکم کند. آرامش خاصی داشت و نگاهش عمیق بود. کمی با هم صحبت کردیم. یک ایستگاه قبل از من پیاده شد. از اون اشخاصی بود که دلم نمی خواست از دستش بدهم ولی رفت.
الان خبر درگذشت خاله ی مادرم را شنیدم. کاش بهتر خداحافظی می کردم. باید بهتر خداحافظی کنم..

1 comments:

Anonymous said...

man ke nemidoonam cheghadr bahashoon nazdik boodi. ama tasliat migam.
hala baraye inke haale avaz beshe, tavajjoheto be ghalate dastoorit jalb mikonam:
شروع به خواندن روزنامه ای شد
shoma ham shoroo be khareji shodan shodid? :D