در باب عشق

Author: Ozayn /

خوب باید یک تبریک به پسر عموم و خانم نگاه بگم. چند دقیقه پیش تماس گرفت و گفت:
"آذین می خواستم یک خبری را بهت بدم. من و نگاه نامزد کردیم"

چه قدر زمان به سرعت پیش می رود
.................
این گفتگو باعث روی آب آمدن فکر های زیر شد:

الهی قمشه ای می گفت آدم از نگاه کردن به آدم های عاشق باید لذت ببره(یا یک همچین چیزی). من این نظریه را با مسئله اینکه هرچیزی/کسی از جایی با جایی دیگر منتقل می شود و در نتیجه از بین نمی رود مخلوط می کنم و در نتیجه تمام مشکلات حل می شود.
(مثلا)
..................
خودمونیم این الهی قمشه ای و قوانین فیزیک برای ذهن های فرافکن خیلی خوب هستند. همه چیز را می تونی به هم ببافی
البته منطقی هم هست.
اگر واقعاً به کسی/چیزی علاقه داشته باشی. مهم نیست که خودت کجا هستی. مهم باید وجود آنها باشد و خوشی آنها

به طور مثال اگر به دستگاه آیفونت  علاقه داری و یک آدم مهربانی(به عنوان مثال یک دزد فداکار) اومد و دزدیدش نباید ناراحت بشی. چون تا زمانی که دستگاه مورد نظر در آتش /آب/... نیافتاده وجود دارد(و خودت را نباید به آب و آتش بزنی) و فقط از دست یک نفر به دست نفر دیگر منتقل شده است. حتی طرف بعدی ممکن هست که به کاربرد دستگاه بیشتر آگاه باشد که در این صورت ارزش دستگاه بیشتر نمایان می شود. و این خود برای دستگاه بهتر است. پس نه تنها ناراحتی وجود ندارد بلکه به درصد شادی دنیا هم افزوده شده و این خیلی عالی است
....
چند سال پیش با یکی از دوستان بحث وابستگی و دلبستگی داشتیم. که دلبستگی خوبه و  وابستگی بده
دلبستگی هم زیاد جالب نیست . احتمالاً بین مقایسه بد و بدتر  از کلمه ی خوب استفاده شده
....
در آخر به خودم:
"جمع کن بابا"
"بسه دیگه"
...............................
نکته: در بحث بالا از مفهوم عشق/دوست داشتن و قابلیت های شخص برای قادر بودن به کار بردن این کلمات و احساس کردن آنها سخنی برده نشده زیراکه با آغاز سخن از آنها هیچ وقت  قادر به رسیدن به نتایج بالا نخواهم شد

5 comments:

Zohreh said...

ولی از قدیم گفتن
دیگی که ماله من نمیجوشه، سر سگ توش بجوشه.

قدیمیا خیلی بدن
بخیلن
تو رو مد باش

Zohreh said...

عشق =
ای نام تو بدترین سرآغاز

Zohreh said...

این الهی قمشه ای رو ولش کن. حرفاش فط به درد آدمهای فرافکن کیخوره.
مهم باید وجود خودت باشه

Zohreh said...

آذین دیشب یه کابوسی دیدم که یه کامیون اومد از روی ایفونم که توی بیابون روی زمین بود، رد شد و صفحه اش رو شکست.

ولی باز هم ترجیح نمیدادم که به کل دزدیده بشه

اصلا از کجا معلوم دزده هم خوشحال بشه. شاید عذاب وجدانش خیلی بدتر باشه و در کل درصد شادی دنیا کمتر بشه.

Ozayn said...

زهره این کابوست من را یاد کابوس عبّاس انداخت. اونجایی که مبارک داره خفه اش می کند.