پشه خوردگی های دیشب و صحبت با دوستی باعث شد که من این خاطره ی کوچک در مورد پشه را پیش از اینکه به فراموشی سپرده شود یادداشت کنم
در چندین شب و هفته ای که با مریم در خانه ی دایی اش سپری کردیم با مسائل مختلفی روبرو شدیم مانند حملات شبانه ی پشه ها. عملیات مخالفی را برای مقابه با این موجودات انجام دادیم مانند زندانی کردن آنها در اتاق های مختلف خانه و نابود کردن آنها با استفاده از مجلات مختلف علمی/اجتماعی و حوله ی زیبای صورتی رنگ. یادم می آید اولیّن باری که دستم به خون یک پشه آلوده شد, اثر آبی رنگی از آن برروی سقف پیدا شد, پس از مطالعات مختلف و مراجعه به پزشک قانونی, متوجه به این امر شدیم که مادّه ی آبی رنگ, خون پشه نبوده بلکه قسمتی از رنگ مجله بوده است. تا این لحظه مطلع نشدیم که آیا پشه ی مورد نظر در عملیات کشته شد یا اینکه فرار کرد. صبح بعد از یک شب قتل عام, متوجه شدیم که حدّاقل یک پشه جان سالم به در برده و از خون ما نوش جان کرده بوده و تا صبح مهلت خواب نداده بود. برای من خیلی جالب بود که با وجود اینکه پوست کف پا کلفت است, باز هم پشه ها به سراقش می روند؛ مریم توجیهی برای این مسئله داشت: "حتماً براشون چَلِنجه". اگر خودمان را جای پشه بگذاریم, گفتگوی درونی پشه بسیار جالب خواهد بود: "حالا بزار برم یک کفه پا بزنم." این هم از داستان ما
0 comments:
Post a Comment