Showing posts with label Tehran. Show all posts
Showing posts with label Tehran. Show all posts

یک روز کاری در شرکت

Author: Ozayn / Labels:

انتشارات ثالث, انار, گیوه ملکی, ملکوت
خانه ی مادر بزرگ, حلوای تبریزی, ادبیات گیلکی, عکاسی به عنوان رشته, تخمه, چمدان, نان خرمایی مشکوک, قاشق و چنگال ها, هندوانه, کش رفتن کتاب خرمگس, فرودگاه, کارت همراه مسافر, شماره 110, کیف دم دست, طبقه ی بالا, قهوه ترک, عمل بینی 2 میلیون تومان, کار کردن, آسانسور ها, مقدس اردبیلی, کیوان, صبحانه, گردنبند, رفتن سرکار, طبقه ی اوّل, علی ق., طبقه ی دوم, آزاده, عسل, نامه, بایگانی, نام اختصار, خانم رحمانی, پیک, پروژه, آزاد سازی نمک, پروسه, ناهار, غیبت, عکس, روسری, تمرین انگلیسی کیوان, شرکت دیگر, آقای ح. , جلسه, شرکت در مشهد, 200 میلیون تومان, صندلی, از پارک در آمدن, مماس با پژو,
MR, demulsifier, reverse demulsifier, piping, cp, filter, tank, SS316

شب های روشن یا روشن تر از خاموشی - دزد های خوشتیپ

Author: Ozayn / Labels:


هفته ی پیش به دنبال کتابی برای یکی از دوستان در کتاب فروشی های انقلاب می گشتم. متاسفانه اسم کتاب را دقیق به خاطر نمی آوردم و تنها اسمی که در یادم می آمد "شب های روشن" بود وقتیکه از کتابفروش ها در مورد این کتاب می پرسیدم, می گفتند "مال داستایفسکی؟" من هم می گفتم که "نه , فکر می کنم باید کتاب شعر فارسی باشد". امروز دوباره رفتیم میدان انقلاب و کتاب درست به نام "روشن تر از خاموشی" را خریدیم

در حال وارد شدن به یکی از کتابفروشی ها بودیم که روبرویش در خیابان شلوغ شده بود و یک افسر پلیس هم آنجا بود و دو نفر یک پسر جوان را گرفته بودند. دقیقتر که جریان را دنبال کردیم فهمیدم که آقا پسر می خواستند کیف خانمی را بدزدند. در حالی که دور پسر شلوغ بود, او دستش را جلوی بینی اش را گرفته بود و با حالت مظلومانه ای می گفت "هر جا را میخواین بزنین ولی دماغم را نزنین, تازه عمل کردم!" این هم از دزد های این دوره زمانه با بینی های عمل کرده

به یک نفر دادزن نیازمندیم

خانم ناظم

Author: Ozayn / Labels:

امروز من و مادرم سوار اتوبوس بودیم که خانمی وارد اتوبوس شد و آمد و پشت ما در ردیف آخر نشست. من هم تا او نشست برگشتم طرفش
من: سلام
خانم: سلام
من: من را نمی شناسید؟ شما ناظم اوّل دبیرستان ما بودید
[خانم: کدام مدرسه؟ [در حال فکر کردن
من: بوعلی, شما هنوز ناظم هستید؟
خانم: نه, من تدریس می کنم
بعد در مورد مدرسه و کسانی که به خاطر می آوردم از او پرسیدم. نتیجه گیری اینکه, مردم از ناظم بودن به دبیر بودن می رسند و دنیا خیلی کوچک است و حافظه ام آنقدر ها هم بد نیست

پاسخی متفاوت

Author: Ozayn / Labels: ,

چند روز پیش با مادرم بیرون بودیم که یکی از همسایه های قدیمی را دیدیم, بعد از سلام و علیک با مادرم, من هم سلام کردم
خانم همسایه: اِ, شادی جون هستند؟
من: آذین
خانم همسایه: آذین جون اونجا چی می خونی؟
من: درس
مادرم: اِ, راست می گی! درس می خونی؟
این هم جواب به کسی که اسم من را یادش نیست

مایلی حیا کن , تیم ملّی را رها کن

Author: Ozayn / Labels:

هر روز صبح در راه رفتن به مدرسه من این نوشته ی روی دیوار را می خواندم. با خودم گفتم که عکسی از آن بگیرم. گرچه چشمم آب نمی خوره تا مرگ مایلی کهن دیوار را رنگ کنند

کاخ سعد آباد, کاخ سبز, موزه ی نظامی, موزه ی آثار فرشچیان

Author: Ozayn / Labels:





































آنتن

Author: Ozayn / Labels: ,

قرار شد مسئولیت نصب ماهواره در پشت بام خانه ی جدید مادر بزرگم را من به عهده بگیرم. به علّت سیستم متفاوت آنتن ها در خانه ی جدید حدس می زدم که یک سیم آنتن دیگر نیز نیاز خواهیم داشت, شب قبل از رفتن به پشت بام که رفتیم خرید کوچکی از مغازه ای سر کوچه انجام بدهیم
:من سرگرم انتخاب ماست بودم و مادرم به دنبال گردو که آقایی وارد مغازه شده و از آقای مغازه دار پرسید
آقا شما آنتن دارید؟-
مادر من هم که قضیه ی آنتن را به خاطر آورده بود پرسید
بله آقا شما آنتن دارید؟-
آقای دیگر هم پرسید که از کجا می شود آنتن پیدا کرد؛ آقای مغازه دار هم که متعجّب شده بود با لحن خاصی پرسید
چی شده؟ مگه امشب تلویزیون برنامه ی خاصی داره؟-

کاخ صاحبقرانیه و کوشک احمد شاه

Author: Ozayn / Labels:




دیروز به سمت مجموعه ی نیاوران رفتیم. کاخ نیاوران به علّت تعمیرات بسته بود؛ ما از کاخ صاحبقرانیه و کوشک احمد شاه و موزه ی جهان نما دیدن کردیم. کاخ صاحبقرانیه, کاخ تابستانی ناصرالدّین شاه بوده و دفتر کار محمّد رضا پهلوی. چندین تابلوی دیگر از کاخ گلستان به این محل منتقل شده اند. دو تا از این تابلو ها که دقیقاً مانند یکدیگرند به نام "صف سلام فتحعلی شاه" است که نوادگان فتحعلی شاه را نشان می دهد؛ ایشان به هنگام ورود شاه به او سلام می دادند. تابلوی دیگری تابلوی فتح تهران( 1327 ه. ق) است که مانند آن را در اصفهان دیده بودم. در داخل کاخ نیز اشیاء مختلفی از دوران قاجار و پهلوی دیده می شد مانند کجاوه ی ناصر الدّین شاه , هدایای نیکسون به محمّد رضا پهلوی, اقدس همایونی, اتاق مذاکرات محرمانه. عکس هیتلر نیز روی میزی همراه با عکس عدّه ای دیگر از شخصیت های مهم آن زمان ها دیده می شد. در یکی از اتاق ها که اتاق مطالعه شاه بود, کتاب مأموریت برای وطن روی میز نهاده شده بود. در یکی از طبقات کتابخانه اش, کتابی در مورد "یو سی ال اِی" بود که همه ما را هیجان زده کرد! تابلویی به اسم فرزند و مادر اثر یک هنرمند ناشناس ایتالیایی نیز در یکی از سالن ها وجود داشته که گفته می شود در تاریکی نیز دیده می شود. کوزه ای هدیه شده از پارلمان شوروی نیز با عکس شاه, فرح و دو نفر از فرزندانشان در گوشه ای نهاده شده بود. بعد از آن از ساختمان خارج شدیم و به طبقه ی پایین آن رفتیم. در ابتدا حوضخانه را دیدیم و بعد چایخانه(حمام در دوران قاجار), کرسی خانه و میز هدیه از اداره ی هنرهای زیبا ساخته شده از عاج و صدف و چوب برای ازدواج شاه و فرح.


بعد از آن از کوشک احمد شاه دیدن کردیم. کوشک بنایی است که در میانه ی باغ قرار گرفته و از داخل به چهار طرف منظر دارد. رضا پهلوی(پسر شاه) از 10 تا 17 سالگی در آن مستقلاً زندگی می کرده. در اتاقش مدرک خلبانی "اف 5", نقّاشی های دوران طفولیت ش, عکس روی درخت همراه با مادرش را می توان دید. او مجموعه از سنگ ها را نیز گرد آورده بود که در میان آنها شهاب سنگ تکتایت نیز دیده می شود که هدیه از نیکسون بوده است.


در آخر از موزه ی جهان نما دیدن کردیم. در این محل فرح آثاری از هنرمندان مشهور ایرانی و غیر ایرانی را گرد آورده بوده. مانند تابلویی از آیدین آغداشلو از مجموعه ی "خاطرات انهدام", اثری از سهراب سپهری که با چندین رنگ بر روی صفحه ای مشکی مراحل زندگی خود را شرح داده بود, اثری از مسعود عربشاهی که با استفاده از قیر و خمیر شیشه, طرحی زیبا از مخلوط کردن خطوط میخی و حروف کوفی آفریده بود. دو اثر دستی از اسماعیل توکلی که آبدارچی هنرهای زیبا بوده و خود نیز علاقمند به ساخت این اجسام هنری شده است. آثاری نیز از هنرمندان زیر در این موزه دیده می شد:


Max Papart, Herbert Bayer(Four Seasons), Salvador Dali, George Braque

روز و شب عروسی

Author: Ozayn / Labels:

ساعت 9 صبح,آرایشگاه, شینیون, براشینگ, 25 هزار تومان , 10 هزار تومان, گل سر 1500 تومان, تافت, کتاب جلد مشکی, کولر, آرایش پاک شده, 40, 60, 80 هزار تومان, لاک ناخن, خانم بد اخلاق, اذان ظهر, نماز, عروس لباس قرمز, جوراب مشکی, شلوار زیر دامن, بیگودی, اکلیل
ماشین فیلم بردار, درِ آرایشگاه, کوله پشتی سرمه ای, 2 فیلم بردار, خیابان ولیعصر, نمایشگاه ساختمان, "شوهر پیدا نمیشه!" باغ سئول, "واید را بده!" چشم الکترونیکی, قند خون پایین افتادن, آب قند هم زدن با دسته ی قاشق, تنه ی درخت, یخچال آبی رنگ, حوض آب, کوزه و گل رو یک ماشین عروس, دامادی که دائماً با تلفن همراه خود صحبت می کرد, "هر جا ما میریم اینها هم می آیند دنبالمان" , هنری بودن عکس, آقای اسداللهی, "وقتی من دارم زوم می کنم, دوربین فیلمبرداری را نزدیک نکن", "سینی را پرت کن اونور" , به دنبال ماشین در خیابان, حوض آب, آتلیه, گل در یخچال, مرغ سوخاری و بوف
رسیدن به خانه, سفره ی عقد, عاقد, "عروس رفته گل بچینه!", "پس, فردا بیام که عروس گلش را چیده باشه" سکه ی بهار آزادی در کارت اکباتان, حیاط, سپیده و خانواده, کیوان و تولّد و شباک, کفش سفید و تاول, اتاق رختکن, کولر اتاق, درِ گوشی, شماره ی 7, دختر بُلُندِ , ثنیا
تاکسی سرویس, بی پول, بی کلید, نورا, گریه, صبحانه, روز شکرگزاری در نیویورک, شایسه,گیشا, برج میلاد

پشه

Author: Ozayn / Labels:

پشه خوردگی های دیشب و صحبت با دوستی باعث شد که من این خاطره ی کوچک در مورد پشه را پیش از اینکه به فراموشی سپرده شود یادداشت کنم
در چندین شب و هفته ای که با مریم در خانه ی دایی اش سپری کردیم با مسائل مختلفی روبرو شدیم مانند حملات شبانه ی پشه ها. عملیات مخالفی را برای مقابه با این موجودات انجام دادیم مانند زندانی کردن آنها در اتاق های مختلف خانه و نابود کردن آنها با استفاده از مجلات مختلف علمی/اجتماعی و حوله ی زیبای صورتی رنگ. یادم می آید اولیّن باری که دستم به خون یک پشه آلوده شد, اثر آبی رنگی از آن برروی سقف پیدا شد, پس از مطالعات مختلف و مراجعه به پزشک قانونی, متوجه به این امر شدیم که مادّه ی آبی رنگ, خون پشه نبوده بلکه قسمتی از رنگ مجله بوده است. تا این لحظه مطلع نشدیم که آیا پشه ی مورد نظر در عملیات کشته شد یا اینکه فرار کرد. صبح بعد از یک شب قتل عام, متوجه شدیم که حدّاقل یک پشه جان سالم به در برده و از خون ما نوش جان کرده بوده و تا صبح مهلت خواب نداده بود. برای من خیلی جالب بود که با وجود اینکه پوست کف پا کلفت است, باز هم پشه ها به سراقش می روند؛ مریم توجیهی برای این مسئله داشت: "حتماً براشون چَلِنجه". اگر خودمان را جای پشه بگذاریم, گفتگوی درونی پشه بسیار جالب خواهد بود: "حالا بزار برم یک کفه پا بزنم." این هم از داستان ما

تاکسی آبی رنگ

Author: Ozayn / Labels:

امروز, جای دگر دوستان خالی با مریم و خانواده اش رفتیم رستوران کوهسار در دربند؛ جای با صفایی بود. موقع برگشت از رستوران تا روبروی یک تاکسی سرویس یک تاکسی در معنا و واقع درِ پیتی گرفتیم؛ یک پیکان آبی رنگ که حدس زدم شاید به مدل ماشین کارتون عصر حجر حرکت کند به همین دلیل به مریم آرام گفتم که" معلوم نیست تا وقتی برسیم چند جزء از این ماشین سر جایش باشد." دم یک پیچ که رسیدیم در جلو(کنار راننده) کنار صندلی ایمان یکهو باز شد. حالا من و مریم هم شدیدن در حالا خنده وهیهیهی کردن هستیم. ایمان هم گفت" بچّه ها نخندین به من دیگه!" آقای راننده هم بعد از یک دقیقه گفت "خانم, این خانما به شما نمی خندند, به ماشین می خندند" ما هم با سر تأکید کردم و در آخر با ترس باز شدن دیگر درها و خطر بریدن ترمز و جا نگرفتن دنده هاو خالی شدن زیر پا به یک آژانس مسافرتی/کرایه ای رسیدیم




روز مادر , چلوکبابی , غذای دیروز یا هفته ی گذشته , کشور های اروپایی , باقالی پلو





رستوران شاندیز , شعبه در تهران , شیشلیک , گوشت خر , دویدن ناگهانی بچّه , کارتون , "غذاتون افتضاح بود آقا! " , "می توانید

اینجا نیایید" , سیخ کباب تو چشم نوزاد





خیابان آرش (غربی) , بالاتر از پمپ بنزین , سر نیایش, قرار ماساژ ساعت 2





اسداللهی , "گرفتن هر تعداد عکس که خواستید!" , تخفیف های یک ملیونی, فیلم های قبل از مراسم عروسی در دبی و انگلیس, عروس

آبی/استخری




فارسی خراب , دنبال لغت گشتن




"wedding day", "love", "dinner time"




یاشار , فیلم های عروسی در آرشیو, لپ تاپ باتری خالی شده




نور های طبیعی و دوربین های فیلمبرداری جدید و نورهای کم




آرایشگاه چهره پردازان




باغ های نیاوران و سئول و دربند و پارکینگ/حیاط های بزرگ




لباس عروس سنجابی و منجق دوزی





مرکز خرید ونک و قرار با دوستان دبیرستانی , آلبوم , مری کاظی




کافه نادری , باغ , نبود عکس صادق هدایت , مجسمه های سرشکسته , جداسازی خانم های بدون شوهر/دوست پسر/آقا , سیگار ,



بحث های فلسفی-مذهبی , کافه گلاسه های تخمه مرغی




سیگار کشیدن در این مکان برای بانوان ممنوع می باشد




"بدون در نظر گرفتن زمان معطّلی" , " بدون در نظر گرفتن خطر مرگ ما




به دنبال فیلم "بانوی اردیبهشت" و خیاط در مرکز خرید میلاد



مقصد "برج میلاد" و سینما در شریعتی , " یه جا می برمتون که 3 تا سینما پیش هم داشته باشد" "تاکسی دربستی با مسافر اضافه"

جوانان این زمانه



فیلم بی سر و ته "رئیس" یا همان رئیسی



نان سنگک و گندم و صف



خیابان جمهوری , فالوده , "اینجا جای لاتاست! ", مو در فالوده




گیفت سفره ی عقد و منطقه ی رفاهی

شب بیداری با پشه ها

قتل عام پشه ها , مجله , لک دیوار و سقف , صندلی , حوله صورتی

ماهواره ی تک کانالی

روسری 1450 تومانی یا 49500 تومانی

کرم کارامل در شیرینی فروشی لادن

مراسم مهستی و شبخیز

رستوران شار و پای سیب

شستن قالی ها , 10 سال دیگر , باران , سوسک , حشره کش, ناخن های شکسته

رستوران در تندیس , صندلی اشتباه , ضایع شدن بیش از حد

بند ابرو , ابرو , کامل, روش منگلی

کفش میش و کیف هدیه ی اعلا, کفشهای مانند هم , جوراب سبز من در پای مریم

پاهای تاول زده و جوراب پوشیدن در گوشه ی خیابان

باقلوای انار

کپی کردن گیفت ها با تور سبز اضافی و برگ سوّم و قیچی هرز شده و روش های نوین و هنری

تو ای پشه کجایی که رخ نمی نمایی

پیشیِ تارا و لیزر و پرش

سوسک و پیتزا و خاطرات سوسکی و حشره کش و درِسیاه حشره کش , 2 ضربه بر سر سوسک ها , پاها/شاخک های متحرک پس از ضربه ها ابتدایی , فیلم مستند , خالی کردن سوسک کش رو فرش , جابجایی سوسک از محل قتل تا پنجره , پرتاب سوسک با در حشره کش از طبقه ی 9 و شنیدن صدای اصابت آن به زمین , زمان دایناسورها و زنده شدن پس از یخ زدن, بازی با لیزر سبز و استفاده ی صحیح از این اختراع بشریت, ترس از شناسایی شدن, سنگک خریدن در صبح اوّل وقت ساعت 10, حمام 1 ساعتی , مو آرایی در نیم ساعت , سشوار کم قدرت , فریدون فروغی

صرف آلبالو برای 3 وعده


"حوصله ندارین لباس را امتحان کنید؟ می خواهید من بپوشم ببینین؟" , "این هم بد نیست

این روز ها

Author: Ozayn / Labels:

این روز ها به مشاهده ی سفره عقدهای متفاوت , یافتن قیمت نقره , فیلمبردار مراسم عروسی می گذرد. مراسم عروسی یکی از دوستان, مریم , کمتر از یک ماه دیگر است. این روزها فرصت مناسبی است برای آشنایی با تهران و مردمش و تجربه های جدید. پیمودن راه های بلند در خیابان های ولیعصر و شریعتی و جردن و نوشیدن آب انار و آناناس و شاتوت از هر آبمیوه فروش پر مگسی و چانه زدن با مغازه داران و راننده تاکسی های دربستی در میدان محسنی و یافتن رستوران های درپیتی از جمله فعالیت های جالبی است که انجام می دهیم. دوست دیگرم , یاسمن نیز برای بازدیدی 1 ماهه به ایران آمده. چند روز پیش با هم به یاد خاطرات جداگانه ای که هر یک در اکباتان داشتیم در محوطه و پاساژ قدم زدیم. هر چند دقیقه یک بار یاسمن می گفت: " آذین! باور می کنی ما الآن با هم ایران هستیم!" به قول یاسمن ایران خیلی تغییر کرده: "آب انبه و این چیزا قبلاَ ها انقدر نبود" . کم کم دارم به تهران علاقمند می شوم. با کمی دقت همه چیز در این شهر می تواند جالب باشد و جای تحلیل و بحث داشته باشد و می تواند باعث خنده شود

تخفیف

Author: Ozayn / Labels:




دوروز پیش به همراه مادرم در جستجوی یک کلاس ورزش ,برای پر کردن اوقات فراقت وشاید جبرانی برای بربری های خورده شده , به سه باشگاه در اکباتان سرزدیم. در آخر باشگاه سوم را انتخاب کردیم. علت این انتخاب هنوز برایم مشخص نیست که آیا ما خسته بودیم و حوصله ی بازگشت به دو جای قبلی را نداشتیم یا خانم مسئول به آسانی توانسته بود ما را قانع کند.
دیروز صبح اولین جلسه بود. صبح به شوخی(که ریشه در واقعیت دارد) به مادر بزرگم گفتم " خیلی استرس دارم میشه شما هم با من بیاین." برای مبارزه با این خجالتی بودن که خود خجالت دارد تصمیم گرفتم که با وضع فجیع تری از خانه خارج شوم به این صورت: کفش کرم , شلوار ورزشی گشاد خمره ای با راه راه سفید با روپوش مشکی تازه خریده شده با دوخت های عجیب و غریب. شال سبز پسته ای با کیف سبز. در کل"خوشتیپ مک کویین." البته در حالت عادی فقط شلوار با راه های سفید را با یک شلوار درپیتی دیگر تعویض می کنم. دوستم گ. از این خوشتیپی ما تفسیر "بچه مثبت ماندن" را دارد.با هر اضطرابی و... به باشگاه ورزشی رسیدم و با بی توجهی همیشگی سرم با تابلوی "ورود آقایان اکیداً ممنوع" اصابت کرد.

دیروز صبح با مادر بزرگم به سمت شهرک قدس حرکت کردیم. در ابتدا اتوبوس "پایانه آزادی" را سوار شدیم. من که آرزوی پرداخت بلیت را داشتم از در جلو بلیت ها را به راننده نشان دادم و گفت " لازم نیست , سوار شید" و من دوباره اصرار به پرداخت بلیت کردم که متوجه شدم که به علت نامشخصی* بلیت دریافت نمی کردند. پس از پیاده شدن از اتوبوس اول در نزدیکی ورودی شهرک آپادانا منتظر اتوبوسی به سمت میدان صنعت ایستادیم. در هنگام سوار شدن با این وجود که من دقیقا روبروی درب اتوبوس ایستاده بودم حدود ده نفراز سمت راست و چپ من به سرعت سوار شدند تا من به این نتیجه رسیدم که اگر پایم را همان لحظه رو پله نگذارم موفق به سوار شدن نمی شوم. پس از پیاده روی های طولانی در مسیر های اشتباه به فرهنگسرای ابو علی سینا رسیدیم. در داخل فرهنگسرا نمایشگاه نقاشی اثر دانش آموزان سنین شانزده تا هجده سال هنرستان های ناشنوایان بود
عصر دیروز همراه با دوستم گ. به سمت سینما آفریقا حرکت کردیم. گ. که فیلم "اخراجی ها" را دوبار تماشا کرده بود برای بار سوم با من می خواست به سینما بیاید. صندلی ها تا ردیف جلوبه سرعت پر شد. خانمی حدود 55 ساله در سمت چپ من نشسته بود و با پخش آهنگی شاد قبل از آغاز فیلم به سمت من برگشت و پرسید "ای صداش شبیه امید نیست؟" من هم که هنوز در "جت لگ" بودم دچار شک شدم و نتوانستم جوابش را بدهم تا اینکه گ. تاریخچه ی خواننده ی آهنگ و تمام کسانی را که صدایشان به اوشباهت داشت را برای خانم شرح داد. در آغاز فیلم به صورت عصا قورت داده رو صندلی نشسته بود ولی کم کم با وجود خنده های گاهی وحشتناک تماشاچی ها رو صندلی سر می خوردم و چند مرحله ای با خواب فاصله نداشتم. باوجود اینکه این فیلم فروش بسیار خوبی داشته و بسیار مورد قبول مردم بوده, به غیر از چندین صحنه نتوایستم بخندم. علتش را نمی دانم؛ یا به این دلیل است که حس طنزم را از دست داده ام یا اینکه جک ها برایم بسیار تکراری شده است. به نظرم این فیلم ترکیبی از"لیلی با من است" , "مارمولک" , "از کرخه تا راین" و احتمالا چند فیلم جنگی غیر ایرانی و ایرانی دیگر بود. در راه برگشت هم در ابتدا به سمت پونک برای عیادت دوست پسر گ. رفتیم وبه قول گ. "ما اومدیم اونو سورپرایز کنیم اون ما را سورپرایز کرد!" . بله ایشان در خانه تشریف نداشتند و پس ازربع ساعت انتظار برگشتند و بعد از کمی رانندگی دور شهر جلوی یک پیتزایی ایستادیم و شام دیشبمان را هم به خوبی وخوشی میل کردیم
کاشف به عمل آمد که علت مجانی بودن اتوبوس ها و مترو بزرگداشت روز ملی فن آوری هسته ای بوده است *

هیجان مربوط به ماهواره

Author: Ozayn / Labels:

روز شنبه برای خرید کوچکی با مادر بزرگم رفته بودیم بیرون و پس از حدود 30 دقیقه به خانه برگشتیم و حدود 10 نفر سرباز روبروی ورودی ما ایستاده بودند و با نزدیک شدن من با کیسه های کرفس و کاهو و ماست گفتند"بزارین خانوم رد شن" . آقایی در ورودی را باز کرد و من و دوستان سربازمون وارد شدیم. من هم با قیافه ای کاملا خونسرد پله های 6 طبقه را به سرعت بالا رفتم به امید اینکه تا به پشت بام خانه ی ما نرسیده اند به پدرو مادرم اطلاع بدهم. خدا را شکر مادر بزرگم از پایین ورودی با خانه تماس گرفته بوده و گفته بوده "آذین داره میاد بالا. دارن ماهواره ها را برمی دارن! شما که خدا را شکر ماهواره ندارین؟! " و همین گفتگو اطلاعات کافی را داده بود به پدر و مادر من تا دیش را قبل از رسیدن سرباز ها از پشت بام به داخل خانه بیاورند. در هنگام برگشت , حدود 5-6 تا دیش کوچک و بزرگ روبروی در ورودی انداخته شده بود

سه شب پیش گ., دوست دوران راهنمایی و دبیرستانم , را ملاقات کردم. با هم به کافی شاپی در خیابان شیراز به اسم شکلات رفتیم. تا خالی شدن میزی در طبقه ی بالا فرصتی برای رساندن دست به آب بود؛ آقایی دم در دستشویی نشسته بود که مبلغ 200 تومان برای استفاده از آن مکان دریافت می کرد. از آنجایی که من مهمان بودم گ. هزینه ی آن را متقبل شد. به کافی شاپ برگشتیم و از پله های مارپیچی بالا رفتیم و وارد اتاقی پر از دود قلیان شدیم. گ. هم علاوه بر سفارشات نوشیدنی قلیانی با اسانس هندوانه سفارش داد. مشغول گوش دادن به داستان های زندگی گ. در چند سال گذشته شدم که هر چند دقیقه یک بار با دریافت کردن یک پیام کوتاه متوقف می شد. بعد از حدود نیم ساعت یکی از کارکنان کافی شاپ به طبقه ی بالا آمد و اطلاع داد که "اماکن" آمده و باید قلیان ها را جمع کند. برخورد بسیار عادی گ. نشان می داد که به حدی این اتفاقات می افتد که دیگر هراسی از این بازرسی ها نیست. حساب 2 تا لیوان چایی , یک کیک و قلیان آن شب ما 10,000 تومان شد
آرش , دوست پسر معمولی گ. , و دوستش رها آمدند دنبال ما. در پی یک رستوران دور شهر را گشتیم تا در آخر چند تا ساندویچ از خانه کوچک گرفتیم