Showing posts with label misc.. Show all posts
Showing posts with label misc.. Show all posts

پاسخی متفاوت

Author: Ozayn / Labels: ,

چند روز پیش با مادرم بیرون بودیم که یکی از همسایه های قدیمی را دیدیم, بعد از سلام و علیک با مادرم, من هم سلام کردم
خانم همسایه: اِ, شادی جون هستند؟
من: آذین
خانم همسایه: آذین جون اونجا چی می خونی؟
من: درس
مادرم: اِ, راست می گی! درس می خونی؟
این هم جواب به کسی که اسم من را یادش نیست

پگاه , عشق و صلح و انسانیت و شادی

Author: Ozayn / Labels:

من و پگاه, دوستی از گروه "شِن" سال اوّل و دوّم دبیرستان(قبل ازاین که پگاه برود سوئد)همیشه با هم بحث های فلسفی-منطقی- اجتماعی می کردیم و می خواستیم پله های کمال را دو تا یکی برویم بالا. به نظر می رسد که من در پلّه ی اوّل ماندم

الهام و نامه نگاری

Author: Ozayn / Labels:



من و الهام در دو ردیف آخر کلاس می نشستیم. هر دو هم با اینکه بسیار درس/خر خوان بودیم دائماً مشغول نامه نگاری و مسخره کردن معلّم ها و دایره کشیدن اسم همدیگر در کتاب ها بودیم. معلّم فیزیک ما برای مدّتی بیمار بود و معلّم جایگزینی برای او آمده بود, چون از ابتدا برای او اسم "اردلان" را انتخاب کردیم, نام اصلی او را به خاطر نمی آورم. همچنین دبیر ریاضی داشتیم به نام خانم بهروزی. ایشان نمی دانم به چه دلیلی زیاد پلک می زدند و بچّه ها همیشه اداش را در می آوردند. من همیشه ازش سوال های عجیب و غریب می پرسیدم, او هم می آمد آخر کلاس کنار دست الهام که خالی بود می نشست. یکی از اصطلاح هایش "خانم عزیز" بود. من هم که می خواستم نمیدانم از زیر رادیکال ها چی در بیارم به من می گفت "خاااانوووم عزیییز, شما چرا انقدر به رادیکال علاقه دارید!!!" من و الهام هم دائماً ادایش را در زنگ تفریح ها در می آوردیم. وقتی می آمد پیش الهام بنشیند همیشه دفتر بزرگش که در آن نمره ها را یادداشت می کرد را با خود می آورد و جلویش باز می کرد. من و الهام که در حالت عادی نمی توانستیم جلوی خودمان را از خنده بگیریم و هر چند وقت یکبار می رفتیم زیر میز که بخندیم, هنگام وجود خانم بهروزی در کنارمان برای اینکه از انفجار خنده جلوگیری کنیم, دائماً از او سوال های عجیب غریب و اثبات های جالب می پرسید. باید ذکر کنم من به اثبات ها هم خیلی علاقه مند بودم . و همه چیز را می خواستم به هر نحوی که شده اثبات کنم

آثار هنری از نوع برتر

Author: Ozayn / Labels:



در حال نگاه کردن و جستجو در اسباب و وسایل دوران طفولیت داشتم که این نقاشی ها را پیدا کردم که احتمالاً طرحشان کپی یا برگرفته از کتاب طراحی یک سالی بوده! گفتم برای اینکه گم نشوند اینجا قرارشان بدهم

متّه و خودکشی

Author: Ozayn / Labels:

با یک دختر و پسر بچّه رفتیم به یک خانه ی بالای درختی. در را که باز کردیم, تعداد زیادی مگس را در اتاق دیدم. کف اتاق را که نگاه کردم چاقوهایی آلوده به خون و پر مرغ را دیدم. به یاد نمی آورم که دختر بچّه کجا رفت و چه شد. پسر بچّه با دستگاهی که به شکل متّه بود و سبز رنگ بود دور اتاق را می گشت و سقف را تمیز می کرد(دستگاه برخلاف جاروبرقی کار می کرد) بعد از اینکه اتاق خیلی بهتر از وضع اوّلیّه اش شد, او یک صندلی را در وسط اتاق قرار داد و مشغول خوردن ساندویچی شد. آن دستگاه متّه مانند که مشغول دور زدن اتاق بود کم کم دور هایش در در قطر های کوچکتر می زد تا اینکه به دور سر پسرک برسد. پسرک تا آمد عکس العملی نشان بدهد این دستگاه وارد نقطه از سرش کنار گوش چپش شد. از تعجب و غافل گیری , مات مانده بود, بعد برای اینکه مطمئن شود که چه در سرش فرو رفته دستش را به دسته ی دستگاه نزدیک کرد و آن را لمس کرد و بعد آن را محکم تر گرفت و با حرکتی آن را از سرش به بیرون کشید. تکه های گرد مانندی از گوشت سرش در دستگاه مانده بود و وقتی آن را بیرون کشید , آن تکّه ها به روز زمین جلوی من پرتاب شدند. من با وحشت از این خانه برای یافت کمک خارج شدم. از پله های این خانه ی درختی به سرعت پایین آمدم. در شهرک اکباتان بودم به سوی ورودی ها دویدم تا شخصی را با تلفن همراه پیدا کردم که به 911 زنگ بزند. با اینکه عجله داشتم که سریعاًً زنگ بزند, او با پرسیدن سوال های بی ربط مثل اینکه چه گازی در آن دستگاه به کار میرود و... دفع الوقت می کرد تا بالاخره تماس گرفت. داشتم از آن محل دور می شدم که عدّه ای از دوستانم را دیدم که به صورت بر عکس روی نیمکتی نشسته بودند. به آنها پیوستم. همینجور که مشغول نگاه کردن به طبقات روبرو و آسمان بودیم. دختری خودش را از طبقات بالا پرتاب کرد پایین که دریاچه ای بود. همه ی ما هول شده بودیم, دوستانم لباس هایشان را در آوردند و شنا کنان به سوی او رفتند که بیابندش و نجاتش بدهند.
وقتی به نزدیک محل غرق شدن نزدیک شدم. دیدم که 3 نفر از دوستان در آب به همراه آن شخصی که می خواست خودکشی کنند هستند و او را که زنده است با دست نگاه داشتند. این دختر با اینکه قصد خود کشی داشت, با هیجان مشغول حرف زدن بود و هر ثانیه یک بار سرش پایین میرفت و دهانش داخل آب می رفت و حرفش نیمه تمام می ماند

موشک و انفجار

Author: Ozayn / Labels:

سوار اتومبیل بودیم ؛ من در صندلی کمک راننده و دوستم مشغول رانندگی به سوی خانه ی یکی از اقوامش. کمی مسیرمان از شهر داشت دور میشد , اتومبیل ها با سرعت کمی داشتند حرکت می کردند. در دو طرفمان ردیف هایی از درخت بود, ولی در کل هوا گرم بود و اطرافمان در پس ردیف های درخت حالت کویری داشت. همانطور که در ماشین مشغول گفتگو بودیم, جسمی سفینه مانند ولی در ابعاد کوچکتر به قطر حدود 20 سانتی متر از روبرو و بالا به سمت ما آمد. با سرعت زیاد از طرف چپ ماشین ها گذشت و از سمت راست مان برگشت و دوباره رفت بالا, یک لحظه خیالمان راحت شد که دارد ترکمان می کند, ولی از آن بالا قسمت بالاییش که به نظر میرسید مانند چندین چشم بود به طرف ما برگشت, سرعتش کمتر بود, انگار که می خواست توقف کند؛ دقیقاً بالای ماشین ما بود که حرکت کرد به زیر ماشین ما؛ از فرط هول شدن و ترس نمی توانستیم هیچ کاری کنیم و منتظر اتّفاقی دور از کنترل خودمان بودیم. صدای انفجاری بسیار نزدیک به ما شنیده شد و دو تا ماشین پشت ما به متر ها جلوی ما پرتاب شد. به سرعت راه افتادیم تا خود را به مقصد برسانیم. در راه متوجه شدیم که این ها موشک هایی است که آمریکا می فرستد در نواحی که بمب های اتمی تست می شوند. ترس ما بیشتر شد چون هر چه جلوتر می رفتیم به آن مناطق نزدیک تر می شدیم
به خانه ی فامیلمان که رسیدیم, همهمه ای بود و افراد مشغول رفتن به زیرزمین بودند. بعد از چند وقت کمی آرام گرفتیم. در طبقه ی بالا بودیم که در شیشه ای به سمت خیابان روبروی خانه داشت. داخل نشسته بودیم که ماشینی سفید رنگ "اس یو وی" جلوی خانه توقف کرد. قیافه های داخل ماشین کمی عجیب شد. از جا بلند شدم و به سمت در رفتم. کمی باد کویری می آمد و باید موها را از جلوی صورت به عقب می بردم مداوماً. چند تا پسر بچّه به سمت ماشین سفید رنگ دویدند. شیشه های جلو را به پایین بردند. تا می خواستم جلوی بچّه ها را بگیرم که به ماشین نزدیک نشوند. با وسیله ای لیزر مانند روی صورت بچّه ها علامتی زرد رنگ زدند. با چند نفر دیگر به ماشینشان نزدیک شدیم و تا بخواهیم بفهمیم که جریان چه است. اتفاقی ناخواسته رخ داد, آن دستگاه لیزر مانند, از کنترل خارج شد و هر کس که هدف آن قرار می گرفت , به شکل راننده ی ماشین سفید در می آمد. تا چند ثانیه بعد, خیلی ها کپی یک دیگر بودند و نمی توانستیم تشخیصشان را بدهیم. متوجه شدیم که ایشان به دنبال شخصی از خانواده ی ما بودند که مسئولیتی در مورد تست بمب ها ی اتمی داشت زیرا که نام او را دائماً تکرار می کردند. به سرعت وارد خانه و زیر زمین شدیم و سعی کردیم که او را از افراد فرستاده شده حفظ نماییم. چندین نفر دنبالمان بودند. آخرین صحنه از که از آن وقت به یادم می آید گرفتن جلیقه ی قهوه ای رنگ/جیر مانند شخصی بود که می خواستیم فراری اش بدهیم. بعد از آن مهمانی را به یاد می آورم و تعداد بسیار لباس های آویزان شده به چوب رختی های متعدد. بعد از آن به محلّی بسیار دورتر از شهر رفتیم. جدولی دست من بود که دارای 2 ستون و حدود 7-8 سطر بود. در هر کدام نام و نوع بمب و روبرویش مدّت زمان انفجارش را نوشته بود. من می خواست هر یک را چک کنم ولی شخصی که با ما بود گفت که به دلیلی که الان به خاطر ندارم, حدّ اکثر زمان انفجار برای همه ی آنها 2 ثانیه است. در این احوال بودم که مادر بزرگم من را صدا کرد که تا ظهر نشده بهتر است که از خواب بیدار شوم
خواب های "اکشن" من به نظر می رسد که دوباره شروع شده اند. بعد از چندین سال که خواب هام را چندان به یاد نمی آوردم

آنتن

Author: Ozayn / Labels: ,

قرار شد مسئولیت نصب ماهواره در پشت بام خانه ی جدید مادر بزرگم را من به عهده بگیرم. به علّت سیستم متفاوت آنتن ها در خانه ی جدید حدس می زدم که یک سیم آنتن دیگر نیز نیاز خواهیم داشت, شب قبل از رفتن به پشت بام که رفتیم خرید کوچکی از مغازه ای سر کوچه انجام بدهیم
:من سرگرم انتخاب ماست بودم و مادرم به دنبال گردو که آقایی وارد مغازه شده و از آقای مغازه دار پرسید
آقا شما آنتن دارید؟-
مادر من هم که قضیه ی آنتن را به خاطر آورده بود پرسید
بله آقا شما آنتن دارید؟-
آقای دیگر هم پرسید که از کجا می شود آنتن پیدا کرد؛ آقای مغازه دار هم که متعجّب شده بود با لحن خاصی پرسید
چی شده؟ مگه امشب تلویزیون برنامه ی خاصی داره؟-

چتر نجات

Author: Ozayn / Labels:

از طبقه ی دوازدهم باید می پریدیم پایین و بعد چتر نجات را باز می کردیم و روز سقف ماشینی که در پایین ایستاده بود فرود می آمدیم. چتر نجات ها نارنجی رنگ بودند. من به دنبال پیدا کردن ارتفاع بودم که شاید با استفاده از نیروی جاذبه بتوانم زمان در هوا بودن را حساب کنم که بدانم چقدر فرصت دارم تا چتر نجات را باز کنم. رئیس گروهمان خود نیز رفت بالا ولی در هنگام پایین آمدن, چترش به پارچه ها و اعلامیه های بزرگی که برای تسلیت به ساختمان ها می زنند گیر کرد و همه ی ما جیغ کشیدیم. همه دویدیم به سوی طبقات پایین. او ضربه ی شدیدی با سقف ماشین داشت و بعد از آن رویش را چتر و پارچه ها گرفتند. پس از چند ثانیه چتر از زیر پارچه ها پدیدار شد و وی به سمت بالا با لبخند صعود کرد و همه برایش دست زدیم. من که با گروهی نشسته بودم در هیجان رسیدن به نوبتم و نگرانی باز نشدن چترم بودم که ساعت تلفن همراهم زنگ زد و از خواب بیدار شدم

گفتگویی از کتاب زبان دوم راهنمایی

Author: Ozayn / Labels:

Ali :Hello.
Reza:Hello. Is that Ali?
Ali :Yes. Who's speaking?
Reza:This is Reza.
Ali :Hello, Reza. What are you doing?
Reza:I'm studying.
Ali :English or Persian?
Reza:English.
Ali :Do you study English every day?
Reza:No, not every day. But I'm practicing it now.
Ali :Oh, mom's calling. Thank you, goodbye.
Reza:Goodbye.