سوار اتومبیل بودیم ؛ من در صندلی کمک راننده و دوستم مشغول رانندگی به سوی خانه ی یکی از اقوامش. کمی مسیرمان از شهر داشت دور میشد , اتومبیل ها با سرعت کمی داشتند حرکت می کردند. در دو طرفمان ردیف هایی از درخت بود, ولی در کل هوا گرم بود و اطرافمان در پس ردیف های درخت حالت کویری داشت. همانطور که در ماشین مشغول گفتگو بودیم, جسمی سفینه مانند ولی در ابعاد کوچکتر به قطر حدود 20 سانتی متر از روبرو و بالا به سمت ما آمد. با سرعت زیاد از طرف چپ ماشین ها گذشت و از سمت راست مان برگشت و دوباره رفت بالا, یک لحظه خیالمان راحت شد که دارد ترکمان می کند, ولی از آن بالا قسمت بالاییش که به نظر میرسید مانند چندین چشم بود به طرف ما برگشت, سرعتش کمتر بود, انگار که می خواست توقف کند؛ دقیقاً بالای ماشین ما بود که حرکت کرد به زیر ماشین ما؛ از فرط هول شدن و ترس نمی توانستیم هیچ کاری کنیم و منتظر اتّفاقی دور از کنترل خودمان بودیم. صدای انفجاری بسیار نزدیک به ما شنیده شد و دو تا ماشین پشت ما به متر ها جلوی ما پرتاب شد. به سرعت راه افتادیم تا خود را به مقصد برسانیم. در راه متوجه شدیم که این ها موشک هایی است که آمریکا می فرستد در نواحی که بمب های اتمی تست می شوند. ترس ما بیشتر شد چون هر چه جلوتر می رفتیم به آن مناطق نزدیک تر می شدیم
به خانه ی فامیلمان که رسیدیم, همهمه ای بود و افراد مشغول رفتن به زیرزمین بودند. بعد از چند وقت کمی آرام گرفتیم. در طبقه ی بالا بودیم که در شیشه ای به سمت خیابان روبروی خانه داشت. داخل نشسته بودیم که ماشینی سفید رنگ "اس یو وی" جلوی خانه توقف کرد. قیافه های داخل ماشین کمی عجیب شد. از جا بلند شدم و به سمت در رفتم. کمی باد کویری می آمد و باید موها را از جلوی صورت به عقب می بردم مداوماً. چند تا پسر بچّه به سمت ماشین سفید رنگ دویدند. شیشه های جلو را به پایین بردند. تا می خواستم جلوی بچّه ها را بگیرم که به ماشین نزدیک نشوند. با وسیله ای لیزر مانند روی صورت بچّه ها علامتی زرد رنگ زدند. با چند نفر دیگر به ماشینشان نزدیک شدیم و تا بخواهیم بفهمیم که جریان چه است. اتفاقی ناخواسته رخ داد, آن دستگاه لیزر مانند, از کنترل خارج شد و هر کس که هدف آن قرار می گرفت , به شکل راننده ی ماشین سفید در می آمد. تا چند ثانیه بعد, خیلی ها کپی یک دیگر بودند و نمی توانستیم تشخیصشان را بدهیم. متوجه شدیم که ایشان به دنبال شخصی از خانواده ی ما بودند که مسئولیتی در مورد تست بمب ها ی اتمی داشت زیرا که نام او را دائماً تکرار می کردند. به سرعت وارد خانه و زیر زمین شدیم و سعی کردیم که او را از افراد فرستاده شده حفظ نماییم. چندین نفر دنبالمان بودند. آخرین صحنه از که از آن وقت به یادم می آید گرفتن جلیقه ی قهوه ای رنگ/جیر مانند شخصی بود که می خواستیم فراری اش بدهیم. بعد از آن مهمانی را به یاد می آورم و تعداد بسیار لباس های آویزان شده به چوب رختی های متعدد. بعد از آن به محلّی بسیار دورتر از شهر رفتیم. جدولی دست من بود که دارای 2 ستون و حدود 7-8 سطر بود. در هر کدام نام و نوع بمب و روبرویش مدّت زمان انفجارش را نوشته بود. من می خواست هر یک را چک کنم ولی شخصی که با ما بود گفت که به دلیلی که الان به خاطر ندارم, حدّ اکثر زمان انفجار برای همه ی آنها 2 ثانیه است. در این احوال بودم که مادر بزرگم من را صدا کرد که تا ظهر نشده بهتر است که از خواب بیدار شوم
خواب های "اکشن" من به نظر می رسد که دوباره شروع شده اند. بعد از چندین سال که خواب هام را چندان به یاد نمی آوردم
2 comments:
shaba sham nakhor! in che vazie!!! alkbate man az avalesh fahmidam khabeeeeha
Azin Kojayi Chetori?
Zang bezan.
-Farzin
206-963-8365
Post a Comment