الهام و نامه نگاری

Author: Ozayn / Labels:



من و الهام در دو ردیف آخر کلاس می نشستیم. هر دو هم با اینکه بسیار درس/خر خوان بودیم دائماً مشغول نامه نگاری و مسخره کردن معلّم ها و دایره کشیدن اسم همدیگر در کتاب ها بودیم. معلّم فیزیک ما برای مدّتی بیمار بود و معلّم جایگزینی برای او آمده بود, چون از ابتدا برای او اسم "اردلان" را انتخاب کردیم, نام اصلی او را به خاطر نمی آورم. همچنین دبیر ریاضی داشتیم به نام خانم بهروزی. ایشان نمی دانم به چه دلیلی زیاد پلک می زدند و بچّه ها همیشه اداش را در می آوردند. من همیشه ازش سوال های عجیب و غریب می پرسیدم, او هم می آمد آخر کلاس کنار دست الهام که خالی بود می نشست. یکی از اصطلاح هایش "خانم عزیز" بود. من هم که می خواستم نمیدانم از زیر رادیکال ها چی در بیارم به من می گفت "خاااانوووم عزیییز, شما چرا انقدر به رادیکال علاقه دارید!!!" من و الهام هم دائماً ادایش را در زنگ تفریح ها در می آوردیم. وقتی می آمد پیش الهام بنشیند همیشه دفتر بزرگش که در آن نمره ها را یادداشت می کرد را با خود می آورد و جلویش باز می کرد. من و الهام که در حالت عادی نمی توانستیم جلوی خودمان را از خنده بگیریم و هر چند وقت یکبار می رفتیم زیر میز که بخندیم, هنگام وجود خانم بهروزی در کنارمان برای اینکه از انفجار خنده جلوگیری کنیم, دائماً از او سوال های عجیب غریب و اثبات های جالب می پرسید. باید ذکر کنم من به اثبات ها هم خیلی علاقه مند بودم . و همه چیز را می خواستم به هر نحوی که شده اثبات کنم

0 comments: