هیجان مربوط به ماهواره

Author: Ozayn / Labels:

روز شنبه برای خرید کوچکی با مادر بزرگم رفته بودیم بیرون و پس از حدود 30 دقیقه به خانه برگشتیم و حدود 10 نفر سرباز روبروی ورودی ما ایستاده بودند و با نزدیک شدن من با کیسه های کرفس و کاهو و ماست گفتند"بزارین خانوم رد شن" . آقایی در ورودی را باز کرد و من و دوستان سربازمون وارد شدیم. من هم با قیافه ای کاملا خونسرد پله های 6 طبقه را به سرعت بالا رفتم به امید اینکه تا به پشت بام خانه ی ما نرسیده اند به پدرو مادرم اطلاع بدهم. خدا را شکر مادر بزرگم از پایین ورودی با خانه تماس گرفته بوده و گفته بوده "آذین داره میاد بالا. دارن ماهواره ها را برمی دارن! شما که خدا را شکر ماهواره ندارین؟! " و همین گفتگو اطلاعات کافی را داده بود به پدر و مادر من تا دیش را قبل از رسیدن سرباز ها از پشت بام به داخل خانه بیاورند. در هنگام برگشت , حدود 5-6 تا دیش کوچک و بزرگ روبروی در ورودی انداخته شده بود

0 comments: